تبليغاتX
آسمانی ها
روایت پرواز...روایت عروج آنها که همیشه هستند

 

یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار یا

 

محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن حال

با آرزوی سالی پر از موفقیت و کامیابی

 

 

سال نومبارک....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:8  توسط ساجد 

 مسافر

عصر بود كه آمد منزل. ولي اين بار مثل هميشه دل و دماغ حرف زدن نداشت. وقتي هم گفتم: «امروز دير كردي؟» پاسخي نداد. بي آنكه حرفي بزند يا كاري بكند، رفت سراغ كمد لباس ها. سكوتش برايم رنج آور بود. تا آن وقت اين جوري نديده بودمش. سرزنده و سر حال مي آمد خانه. با بچه ها شوخي مي كرد و دوري چند ساعت از خانه را با حضور گرمش جبران مي كرد. اما اين بار تو خودش بود، ساكت و آرام.
هنوز با لباس ها ور مي رفت كه دوام نياوردم، لب باز كردم و گفتم: «چي شده؟ چه كار مي كني؛ چرا حرف نمي زني؟»
گفت: «هيچي چيز مهمي نيست.»
پرسيدم: «با لباس هايت چه كار داري؟»
بي آنكه سرش را بلند كند، گفت: «مي بيني كه دارم مرتبشان مي كنم.»
پرسيدم: «براي چه، مگر من اين كارها را نمي كنم؟»
گفت: «چرا اما رويم نشد به تو بگويم، خواستم اين بار خودم اين كار را بكنم؟»
گفتم: «كه چه بشود؟»
سرش را به آرامي بالا آورد و گفت: «كه از خودم راضي بشوم»
دوباره سرش را انداخت پايين. در نگاهش رازي داشت كه برايم قابل فهم نبود.
گفتم: «انگار اتفاقي افتاده»
« اتفاق نه، اما فردا بايد بروم، براي همين آماده مي شوم.»
«كجا؟»
« جنگ»
اين را خيلي ساده گفت، به سادگي خوردن آب، اما من دلم لرزيد و سرم گيج رفت. درد توانفرسايي را در شقيقه هايم حس كردم. گفتم: «جنگ؟»
گفت: «آري جنگ، مگر در خبرها نشنيدي؟»
كلمه خبر در مغزم منتشر شد و حس سردي در سرتاپاي بدنم دويد.
چيزهاي زيادي از ذهنم به سرعت گذشت كه تا آن روز اصلاً به آنها فكر نكرده بودم. گفتم: «چـ چـ ... چرا اما اين قدر سر زده مي خواهي بروي؟»
دوباره سرش را بالا آورد و زل زد توي صورتم. خودم را در چشمانش ديدم؛ مثل هميشه مهربان بود و چيزي از صداقت هميشگي كم نداشت. از گفته ام پيشمان شدم. گفت: «مواظب بچه ها باش. اول خدا و بعد هم تو نگذار جاي خالي من برايشان سوال برانگيز باشد.»
اصرار من تأثيري نداشت. تصميمش جدي بود. خواستم موضوع صحبت را عوض كنم و آخرين تيرهايم را شليك كنم، شايد...
گفتم: «دو پسرت ماشاءالله مرد شده اند و از اين بابت مشكل زيادي نيست، اما از اين مسافر مي ترسم، خيلي بي تابي مي كند، نمي تواني صبر كني، بيشتر از يك ماه به آمدنش نمانده است.»
گفت: «اگر مي شد، مي ماندم. ولي دست خودم نيست» پرسيدم: «پس دست كيست؟» چيزي نگفت و ساكت ماند.
گفتم: تا باز شدن مدرسه ها كه برمي گردي؟»
گفت: نمي دانم اگر هم نيامدم يكي را پيدا مي كنند كه بفرستند سر كلاس.
چشم در چشم هم ايستاده بوديم. قطره هاي اشك در چشمانم حلقه زد. گفتم: «سايه تنهايي سنگين است و آزار دهنده.»
گفت: «تو كه تنها نيستي. دور و برت را خوب نگاه كن» به بچه ها اشاره كرد و بعد هم به آسمان صاف و ساده تابستان. هوا آرام بود؛ حتي نسيمي برگي را تكان نمي داد. ياد آن شب هايي افتادم كه در حياط مي نشست و زل مي زد به آسمان؛ مخصوصاً شب هايي كه مهتابي بود و چشمك ستاره ها دل از آدم مي ربود. زير لب چيزهايي زمزمه مي كرد كه خودش مي دانست و خدايش.
گفتم: «انگار جنگ را بيشتر از ما دوست داري كه اين همه عجله مي كني.» گفت: «نه نكنه من را با هيتلر مقايسه مي كني معلوم است كه هنوز من را خوب نشناخته اي، اصلاً به من مي آيد كه دوستدار جنگ باشم؟ اما گاهي پاي مسائلي پيش مي آيد كه دوست داشتن و نداشتن مطرح نيست، يك چيز مثل عشق و عاشقي»
گفتم: «ول كن تو را خوب مي شناسم. بهتر از خودت و بهتر از خودم و به همين خاطر هم هميشه در برابر تو كوتاه مي آيم.»
گفت: «اگر مسافرت پسر بود، اسمش را بگذار «مهدي» و اگر دختر بود، اختيارش با توست.»
هر دو خنديديم. گفتم: «طوري حرف مي زني كه انگار...»
گفت: «وصيت خوب است، انسان احساس سبكي مي كند.»
حالا ديگر احساس بچه اي را داشتم كه يتيم شدن خود را با چشمانش مي ديد. گفتم: « بي حضور تو اين خانه تاريك است.»
گفت: «آفتاب خانه تويي، نه من»
گفتم: «من كه نمي توانم جاي تو را پر كنم، همه عشق و اميد ما در زندگي تويي» گفت: «تعارف برايم تكه پاره مي كني؟»
گفتم: نه تعارف چيه؟ اعتراف مي كنم كه تا به حال چنين بوده اي.
ديگر حرفي نزد و مشغول مرتب كردن لباس ها شد. هميشه اين جور بود و حاضر نمي شد كسي از او تعريف كند، حتي من
هر دو ساكت شديم انگار كه ديگر حرفي براي گفتن به همديگر نداشتيم. تنها صداي تيك تاك ساعت ديواري بود كه سكوت خانه را مي شكست. او به نقطه اي نامعلوم خيره شد و من در فكر فردا و فرداهاي مبهم خويش.
فردا صبح، وقتي از خواب بيدار شدم، دهانم تلخ و بدمزه بود. صدايش از چهار گوشه اتاق به گوشم مي خورد...
... هنوز هم بعد از 20 سال صدايش در اين اتاق پيچ و تاب مي خورد:
«اگر مسافرت پسر بود، اسمش را بگذار...»

                                               رضا قلی زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:18  توسط ساجد  | 

 

افسار هوی و هوس را كشيده

در ماه مبارك رمضان براي ديدن برادرم به مدرسه علميه محل تحصيل ايشان رفتم. به رسم خودمان برايش افطاري برده بودم. وقتي به مدرسه رسيدم ديدم رضا نيست. از بچه هاي مدرسه پرسيدم «رضا كجاست؟» يكي از دوستانش گفت: معلوم است برادرت را خوب نمي شناسي، رضا افسار هوي هوس را كشيده است. به دنبالش گشتيم و بالاخره او را در پشت بام مدرسه مشغول عبادت يافتيم.
شب را به اصرار زياد رضا در حجره اش ماندم. نيمه شب صداي دلنشين رضا از خواب بيدارم كرد. او مشغول خواندن دعاي ابوحمزه ثمالي بود. بعد هم مقداري نان و آب هندوانه ضيافت شيرين سحري مان بود. هنوز طعم شيرين آن سحري در وجودم هست.

                             به نقل از برادر شهيد رضا مافی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:13  توسط ساجد  | 

 

آنجايی كه دلت يادت رفت...!

    عيد بود و تعطيلات، اين بار قرار بود برای سفر راهی جنوب شويم. سال های قبل می رفتيم شمال و شرق و... آنهايی كه يك بار رخت سفر را به قصد جنوب بسته بودند گفتند اين دفعه فرق می كند اين دفعه سفر، حالش بيشتره، ما هم گفتيم چه فرقی؟ بعد يادمان افتاد مثل اينكه يك وقت هايی اون طرف ها سر و صداهايی بوده، جنگ و اين جور چيزها ما هم گفتيم بهتر شد، هيجان دارد، اين دفعه می رويم جايی كه توی فيلم ها ديده ايم، توپ و تانك و فرمانده و حاجی و سيد...                  

                         خدايی اش ديدن دارد...

    خرت و پرتمون را جمع كرديم يعنی همان بار سفر را، هر چه دستمان می آمد، می چپانديم توی كولی پشتی مان، در ضمن ضدآفتاب و عينك آفتابی و كلاه و صندل هم يادمان نرفت. خلاصه بار سفرمان مهيا شد و ما هم مهيای به راه افتادن، به راه افتاديم، رفتيم و رفتيم تا رسيديم به اهواز، گرم بود گرم، كم كم داشتيم از كرده خودمان پشيمان می شديم اما ديگر خود كرده را تدبير نبود. قرار شد فردا به سمت مناطق جنگی برويم، شلمچه و طلائيه و... اين بار هم رفتيم و رفتيم تا رسيديم به مناطق جنگی، حسابی جايتان خالی بود اگر اهل دل و سفريد يك بار هم كه شده... من كه فكر نمی كردم آن قدر ديدنی و شنيدنی و گفتنی داشته باشد، نمی ديديم كه تعريف كنيم؛ چون لطفش به ديدنش بود و نمی شنيديم كه تعريف كسي كنيم فقط می خواستيم بشنويم و ببينيم مثل آنكه خيلی چيزها را می نويسيم اما نه برای خواندن بلكه برای نوشتن. به هر گوشه و كناری كه چشم می دوختی كسی را پيدا می كردی كه چفيه سفيدی روی سرش انداخته و يه گوشه دنج گير آورده و نمی دانم چه می گويد كه قطره های اشك روی گونه هايش خط انداخته و آرام آرام غلت می خورند، شايد هم اصلاً نيازی نبود كه چيزی بگويد گفتنی های زيادی را می ديد كه ديگر جايی برای او باقی نمي گذاشت. خيلی ها هم پابرهنه به راه افتادند كه من مرتب نگران بودم كه نكند چيزی كف پای آنها فرو برود. يك جا زيارت عاشورا می خواندند و يك جای ديگر دعای توسل و... اما من با خودم فكر مي كردم آخر ديگر اينجا چه نيازي به واسطه هست، بي واسطه هم مي شود وصل شد به آن بالا بالاها، اما نه مثل اينكه اين بار قضيه باز فرق مي كند هر جا كه نگاه مي كني ردپايي از اين واسطه ها مي شود پيدا كرد، پاي لحظه هاي ناب عاشقي بعضي از بروبچه ها يعني حاجي و سيد... كه مي نشيني هر كدام از يك واسطه حرف مي زنند حرف كه چه عرض كنم مثل اينكه مي بينند و زندگي مي كنند.

     يكي از آن بچه ها كه به او حاجي می گفتند از دلش مي گفت كه هميشه به ياد حضرت زهرا (سلام الله عليها) بود، يا به قول خودش ريحانه؛ چرا كه مي گفت بوي خوش آن روزها را هنوز هم استشمام مي كنم، نبودش ديوانه ام مي كند و بودنش ديوانه ترم، مي گفت شما هم مي توانيد پيدايش كنيد كار سختي نيست كافيه خودتان باشيد و خودتان و دل تنهايي تان و يك حس خوب عاشقي و يك دل زخم خورده اگر زخمتان كاري باشد شور وصلتان شيرين تر است زخم كاري هم يعني اينكه خودتان براي خودتان كم گذاشته باشيد... اين بار راستي راستي داشتيم شنيده ها را مي ديديم فيلم هم نبود واقعي واقعي بود آن قدر دل چسب از حضور ريحانه حرف مي زد كه قطرات بي صداي اشك بود كه مدام صورتش را مثل اينكه با گلاب ناب شستشو مي داد، مي گفت و...) از سفر برمي گرديم انگار همه آنچه ديده بوديم خواب بود و رويا، اما هر چه كه بود شيرين بود و گوارا، شنيده ها و ديده هايمان روي پرده نمايش ذهن و دلمان نقش بسته بود، توي راه به هيچ و همه فكر مي كنم، رفقا، عاشقي، غني سازي اورانيوم، كلاس و جزوه، نمره و افتادن، بيكاري و علافي، تيپ جديد، قرار بعدي، دانشكده و زندگي. زندگي و زندگي، زندگي نه، ما فقط زنده ايم و نفس مي كشيم، قبول كه لحظه های زندگيمان خيلی كم است خوشا به حال آنهايی كه لحظه های زندگی شان پر بود از زندگی ، می آمديم ، اما يك تكه از كنج خراب دلمان را جا گذاشته بوديم، بهتر چه جايی بهتر از آنكه آنجا دلت يادت برود و جايش بگذاری ، آدم يك وقت هايی يك چيزهايی را يك جايی جا بگذارد بد نيست نه؟ اين بار پای خاطرات سفرم نوشتم كاش می شد دوباره می رفتم اما نه مثل آنكه مزه اش به همان يك بار است نمی دانم، شايد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:19  توسط ساجد  | 

 معنای سربلندی


    بلندترين سلام ها خدمت آقايم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه). آقاجان هر كجا كه می رويم يا هر كاري انجام می دهيم نام شما را می بريم، نامه هم كه به شما می نويسم باز هم نام شما بهترين هاست. آقاجان اميدوارم بتوانم خود را در رديف منتظران واقعی ظهور شما قرار دهم البته توجه و عنايت و دعاي شما را هم احتياج دارم. آقاجان قربان خاك پای دوستداران شما بشوم. شما هم دعا كنيد تا خدای مهربان به خاطر دعای شما دعاهاي ما را مستجاب كند و شما زودتر تشريف بياوريد تا ما را از اين تاريكي ها نجات دهيد. آقاجان فدای نام مباركتان. دعا كنيد بتوانم از سربازان شما شوم تا در قبال زحمات رسول اكرم (صلی الله عليه وآله) و اميرالمومنين (عليه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله عليها) و همه ائمه معصومين (عليهم السلام) سربلند شوم.

                      آقاجان برای ما دعا كنيد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:1  توسط ساجد 



میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین

میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین