تبليغاتX
آسمانی ها
روایت پرواز...روایت عروج آنها که همیشه هستند

رشادت بسيجی 13 ساله در اسارت بعثی ها

    يكي از مسائل مهم دوران دفاع مقدس؛ موضوع آزادگان و اسراي جنگي بود كه در عمليات هاي رزمندگان اسلام و يا پاتك هاي نيروهاي بعثي به اسارت دشمن درمي آمدند كه خاطرات زيبا و حماسه آفريني هاي آنها در تاريخ دفاع مقدس ثبت و ضبط گرديد و جهانيان در طول هشت سال جنگ تحميلي عراق عليه ايران گوشه اي از هزاران حماسه آنان را در مصاحبه هاي مختلف مشاهده كردند بويژه آن بسيجي كه از مصاحبه با زن خبرنگار غربي كه وضع نامناسبي داشت امتناع مي كند و خطاب به او مي گويد: «اي زن به تو از فاطمه اينگونه خطاب است؛ ارزنده ترين زينت زن، حفظ حجاب است» و خبرنگار مجبور مي شود كه وضع ظاهري خود را درست كند و بسيجي حاضر به مصاحبه مي گردد.

    و يا حماسه يك رزمنده بسيجي منتشر شد كه وي براي جمع آوري اطلاعات، به عمق خط دشمن نفوذ كرده بود ولي به دست گشتي هاي عراقي به اسارت درمي آيد و زماني كه با خبرنگاران رسانه هاي مختلف دنيا روبرو مي شود با دست بسته و با شجاعت حيدري فرياد مي زند: «مرگ بر صدام، ضد اسلام». يقينا هزاران خاطره ديگر اين آزادگان حسيني در دل و خاطره هزاران آزاده ثبت و ضبط شده است كه در اين ميان بيان خاطرات اسراي عراقي زواياي ديگري از اين حماسه ها را بازگو مي كند. كه شنيدني است.

   روزنامه جمهوري اسلامي در تاريخ 9/12/1362 خاطرات يكي از سربازان عراقي را به چاپ رساند او در بخشي از مصاحبه خود به يك خاطره جاويدان اشاره مي كند و مي گويد:
    در مناطق عملياتي جنوب كشور در منطقه چزابه بر اثر عمليات رزمندگان ايراني، ما عقب نشيني كرديم ولي پس از چند روز با فراهم شدن نيروهاي بيشتر عراقي، پاتك سنگيني عليه نيروهاي ايراني انجام داديم كه توانستيم بخشي از سنگرها و خاكريزهاي از دست داده را بازپس بگيريم. در اين ميان تعدادي از نيروهاي ايراني كه همه آنها بسيجي بودند، به دست ما اسير شدند و به پشت خط مقدم انتقال داده شدند (ولي طولي نكشيد كه مجددا رزمندگان ايران عملياتشان را ادامه دادند و پس از گرفتن تلفات فراوان از نيروهاي عراقي باعث عقب نشيني مجدد ما شدند.) در اين ميان، من بر اثر اصابت تركش مجروح شدم و به خط دوم انتقال پيد اكردم، وقتي آمدم مقر تيپ كه يك دكتر زخم مرا پانسمان كند، آن بسيجي هاي اسير شده را كه حدود 12 نفر بودند، ديدم همه آنها سن و سالشان كم بود و يكي از آنها، آنقدر كوچك و بچه بود كه همان دقايق اول، نظر همه را جلب مي كرد، من گوشه اي نشسته بودم و به اين بسيجي ها نگاه مي كردم و پيش خودم مي گفتم كه اين بچه ها، عجب با دل و جرات هستند و در اين حمله بزرگ كه خود ما از آن وحشت داشتيم در خط اول اينجور جانانه مقاومت كردند.

    من داشتم به آن بسيجي كوچولو نگاه مي كردم كه ديدم او از جمع دوستانش جدا شد و به طرف يك نفربر كه در چند متري آنها پارك شده و دريچه آن هم باز بود رفت، اين بسيجي كوچولو وقتي كنار نفربر رسيد دست در جيب گشادش كرد و با زحمت يك نارنجك از آن بيرون آورد، من مي خواستم بلند شوم و داد و فرياد براه بيندازم كه جلوي او را بگيرند ولي اصلا قدرت تكان خوردن نداشتم و حيرت زده نگاه مي كردم كه اين بسيجي چكار دارد مي كند. اين بسيجي با حوصله و دقت، ضامن نارنجك را كشيد و آن را از دريچه بالا، داخل نفربر انداخت و با سرعت به طرف دوستان خودش دويد و آنها روي زمين دراز كشيدند بعد از چند لحظه نفربر با صداي مهيبي منفجر شد و آتش از آن زبانه كشيد، پس از انفجار نفربر اين دوازده بسيجي بلند شدند و فرياد «الله اكبر» سردادند. من با ديدن اين صحنه كم بود قلبم از كار بيفتد، آخر چطور ممكن است كه چند نفر اسير بچه سال، آنهم در كنار مقر فرمانده تيپ دشمن، دست به يك چنين كار شجاعانه و ناباورانه اي بزنند. وقتي صداي انفجار و «الله اكبر» اين بسيجي ها بلند شد همه از سنگرها بيرون آمدند و به تصور اينكه ايراني ها از پشت خاكريزها حمله كرده اند از خود بيخود شده و حتي چند نفر هم دستهايشان را بالا بردند و مبهوت ايستادند، عده اي هم تيراندازي كردند و هيچ كس نمي دانست چه اتفاقي افتاده است اما يكي از راننده هاي نفربر كه در گوشه ديگري از موضع قرارگاه ايستاده بود اين صحنه را ديده بود، او با نفربر خودش بطرف اين دوازده بسيجي حركت كرد، آنها وقتي متوجه شدند كه اين نفربر به طرفشان هجوم آورده، همگي متفرق شدند و آن بسيجي كوچولو كه نارنجك را درون نفربر انداخته بود به طرف ديگري دويد و نفربر هم تنها به دنبال او با سرعت حركت كرد. بسيجي كوچولو مي دويد و زيك زاك مي رفت و نفربر غول پيكر هم به دنبال او به سرعت حركت مي كرد. كساني كه در آن قرارگاه بودند همگي ايستاده بودند و اين صحنه را تماشا مي كردند كه پايان كار چه خواهد شد، و نبرد اين بسيجي كوچولو و آن نفربر به كجا خواهد كشيد، اين پسر آنقدر دويد و جاخالي داد كه از نفس افتاد و من ديدم كه نفربر به او رسيد و اين بسيجي كوچولو زير شني هاي سنگين نفربر چند بار تاب خورد و دور خودش پيچيد و...

    اين بسيجي حدود دوازده يا سيزده سال بيشتر نداشت و ما با ديدن اين صحنه دلخراش، روحيه مان درهم شكست و نسبت به جنايات سربازان عراقي شرمسار شديم.
    بعد از آن حادثه، فرمانده تيپ با يازده اسير ديگر بشدت برخورد كرد و دست و پاي آنان را بسته و آنها را حبس كرد تا به پشت جبهه ها بفرستد و دستور داد جنازه آن بسيجي را در پشت خاكريز انداخته و دفن كنند.
    و البته اگر نگوييم مظلوميت اسراي بسيجي از مظلوميت شهداي بسيجي بيشتر است، يقينا كمتر نيست و ياد و خاطرات حماسه آفريني آنها، دل هر آزاده اي را به جوش و خروش واميدارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:49  توسط ساجد  | 

شجاعت و غيرت بسيجی

    در جبهه طاهري-ماهشهر نيروهاي ما دوازده نفر از بسيجي هاي شما را اسير كرده بودند. سن آنها بين 9 تا 13 سال بود. آنها را به موضع آوردند. فرمانده دستور داد آنها را به همه مواضع ببرند و نشان سربازان بدهند و بگويند كه اين اطفال به جنگ ما آمده اند وهمه آنها آتش پرست و كافرند. من هم به اتفاق ستوان يكم آمر كامل توفيق به ديدن اين بسيجي ها رفتيم و با آنها سلام و عليك كرديم. يكي از بسيجي ها از من پرسيد «تو شيعه هستي؟ گفتم « بله من شيعه هستم» سرش را تكان داد. از ستوان آمر هم پرسيد. او گفت: « من سني هستم» باز سرش را تكان داد. نمي دانم چه منظوري از اين سوال داشت ولي آنقدر برايش مهم بود كه در آن ساعات اول اسارت برايش پيش آمده بود.

    آنها آرپي جي هفت داشتند و در جيب يكي از ايشان مقدار زيادي طناب بود كه براي اسارت سربازان ما به همراه داشت. چيزي كه من در چهره هاي معصوم و كودكانه بسيجي هاي اسير ديدم اين بود كه آنها اصلا اعتنايي به افراد ما نداشتند و ذره اي نشانه درخواست رحمت و ملاطفت در چهره آنها نبود. ما وقتي اسير شديم سراپا عجز بوديم و التماس مي كرديم، ولي آنها اصلا اين طور نبودند. يكي از بسيجي ها كه واقعا طفل بود، از ما آب خواست بچه بود و طاقت نداشت. برايش آب آوردند. به يكي ديگر كه بزرگتر بود آب دادند ولي نپذيرفت. اما باقيمانده آب ليوان آن بسيجي كوچك را گرفت و سركشيد. از سرسختي و غرور اين پسرك بسيجي، مبهوت شدم. بعد آنها به پشت جبهه منتقل شدند و من ديگر ايشان را نديدم.

جنگ تحميلی از زبان اسرای عراقی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:39  توسط ساجد  | 

 « اميد به ظهور »

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

                     چه بگویم که غم دل برود چون تو بیایی

    مولايم شنيده ام خواندن دعاي ندبه، صلوات براي امر ظهور، زيارت آل ياسين، دعاي معرفت و دعاي غريق، انسان را به تو نزديك مي كند. دعاي غريق چنين است: «ياالله يارحمان يارحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك.»

    مهدي زهرا بگذار بگويم كه اهل دنيا در نبود تو چه كارها مي كنند و سرنوشت بي حضور تو چه گونه بدون حساب و كتاب عمل مي نمايد بايد گفت دنيا بي تو از جهنم پست تر است، حتي براي آنان كه دم از خوشبختي مي زنند چشم ها به من مي گويند: ديگر انتظار بس است، شايد روزي ما از بين برويم و جمال مولايمان را نبينيم قلب مي گويد: شايد روزي از كار بيفتم و عشق سرورمان را درك نكنيم دل مي گويد:

    شايد روزي پرپر گردم و از آمدن معشوق باخبر نشوم دست مي گويد: شايد روزي بريده گردم و دستان آقايم را لمس نكنم پا مي گويد: شايد روزي از كار بيفتم و نتوانم در ركاب مولايم باشم ولي تنها چيزي كه آنها را نگهداشته، اميد نزديكي ظهور توست.
خسته ام از زندگي اي كه بايد بدون عشق، بدون محبوب، بدون برادر روزگار را سپري كنم آخر سالهاست كه انتظارت را مي كشم حضور تو در خانه دلم باعث شده كه قلبم آرام گيرد و اميدي براي تپيدن داشته باشد. كاش پرستو بودم و بر بام خانه تو پرواز مي نمودم كاش پروانه بودم و بر گرد تو مي گرديدم كاش قاصدك بودم و به سوي تو بال مي گشودم و خبر ظهور تو را از زبان خودت مي شنيدم كاش ابري بودم و سايباني براي وجود خسته ات ولي افسوس كه انسان خاكي اي بيش نيستم تا به آستان خانه ات گام نهم عشق پيوند دو قلب است در يك آشيان كه با يك هدف زندگي و مرگ را آغاز مي كنند. مهربانم من دلباخته مهر تو ام و ره به سويي ندارم كه تو مي خواهي؛ چون راه تو، مقصدش نور خداست و مهر تو، عطوفتي از درياي محبت آن يكتاست و قلب رئوفت، هديه اي از اقيانوس بي كران رحمت الهي است.

    تو با مهرت شمع عشق الهي را در دلم روشن كردي و من هر روز همچون پروانه اي به دورش مي گردم و مي سوزم معشوقم نفس چشم هايم را مسخره مي كند و مي گويد: دل، قلب و احساس توانستند خود را به محبوب برسانند، اما تو چه؟ تو تنها كاري كه مي تواني انجام دهي، گريستن است؛ چون لياقت ديدن نداري. مگذار چشم هايم بيش از اين سرزنش شوند. من هر روز براي تو دعاي فرج زمزمه مي كنم، چون شنيده ام اين دعا رمز نزديكي به توست. امامم آن قدر از فراقت گريسته ام كه نور چشم هايم زايل گشته، تو رئوف و مهربان و خوش قلبي، اين را از همه شنيده ام و خود نيز ديده ام، پس مهربانم براي من دعا كن كه هيچ گاه مطيع نفس نگردم و فريب شيطان را نخورم و او را همواره دشمن قسم خورده خود بدانم و هيچ گاه به او اجازه ندهم كه با احساسم بازي كند و مرا از تو دور نمايد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:40  توسط ساجد  | 

 شهيد نوبخت لبخند زد

    چيزي به عمليات والفجر هشت باقي نمانده بود و همه بچه ها در سرماي زمستان مشغول آموزش غواصي بودند، گردان مالك اشتر لشکر ۲۵ كربلا در منطقه هور مستقر بود، همه آماده شده بودند تا در زمين مسطح كنار هور، فوتبال بازي كنند، «احمد» بعد از مراجعه به مسئول پرسنلي گردان و معرفي خودش، به بچه ها پيوست و مشغول فوتبال شد. در بين بازي احمد متوجه شد بند پوتين يكي از بازيكنان تيم مقابل باز است.

    او احساس نمود كه وي بازي را جدي نمي گيرد، لذا براي اين كه به او بفهماند در بازي بايد جدي بود، خود را به آن بسيجي رساند و در حالي كه توپ زير پايش بود، عمدا محكم به پاي او ضربه زد به طوري كه پوتين از پاي بسيجي بيرون آمد. اما آن بسيجي فقط متواضعانه «لبخند مليحي» زد و همان طور كه نشسته بود پوتين را به پا كرد و دوباره مشغول بازي شد. بازي كه به پايان رسيد، همه نيروها براي استراحت در كنار نيزار نشستند تا اينكه يكي از برادران اعلام كرد:

برادران برادران همه به خط
شويد تا فرمانده گردان مي خواهند سخنراني كنند.
    نيروها بدون درنگ با صف هاي منظمي به خط شدند و با صلوات جمعيت، فرمانده شروع به صحبت كرد: او همان فرمانده شجاع گردان مالك اشتر شهيد «حميدرضا نوبخت» بود. احمد مات و مبهوت بود و در حيرت فرورفت چون فهميد كه فرمانده اش همان برادر بسيجي است كه در بازي فوتبال به پايش لگد زده و او را نقش زمين كرده بود. احمد سرش را پايين انداخت و انتظار چنين لحظه اي را نداشت.

 نقی رحمانی- فريدونكنار

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:33  توسط ساجد  | 

              

به مناسبت دهم اردیبهشت؛ سالروز آغاز عملیات بیت المقدس سرآغاز حماسه خرمشهر.

اولین مرحله عملیات بیت المقدس در ساعت 30 دقیقه بامداد دهم اردیبهشت سال 1361 با رمز مبارک "یا علی ‌بن ‌ابیطالب (ع)" در منطقه عملیاتی جنوب و غرب کارون، جنوب غربی اهواز و شمال خرمشهر آغاز ‌شد.

    بعد از پایان عملیات فتح المبین، کار آماده ‌سازی نیروها برای عملیاتی دیگر با قدرت و سرعت خارق ‌العاده‌ای انجام ‌گرفت و لشکرهای سپاه و ارتش به مناطق عملیات اعزام ‌شدند. هوانیروز و نیروی هوایی نیز آماده ‌شدند تا عملیات را با تعداد پروازهای بیشتر حمایت کنند.

    با اعزام های گسترده، مناطق عملیاتی مملو از نیرو ‌شد و دست فرماندهان اسلام برای انجام بزرگترین عملیات درون مرزی باز گردید. قرارگاههای قدس، فتح و نصر تحت رهبری قرارگاه عملیاتی مشترک سپاه و ارتش ( قرارگاه کربلا ) در مکانهای موردنظر متمرکز ‌شدند و آخرین راهها و چگونگی تهاجم مورد بررسی قرار ‌گرفت. چند نقطه از رود کارون برای نصب پل در نظر گرفته ‌شد و پس از مشورتهای فراوان، سرانجام عملیات به صورت گسترده غیر کلاسیک پیش بینی شده و ابتکارات و تجارب و خلاقیتهای رزمندگان اسلام نقش واقعی خود را در این عملیات باز یافت. خطوط جنگی ایران زیباترین اوقات خود را می‌گذراند. در شبهای فراموش نشدنی منطقه،  آوای مناجات و دعاهای توسل و کمیل زاهدان شب از هر طرف به گوش می‌رسید و رزمندگان اسلام بی‌صبرانه منتظر شنیدن رمز عملیات بودند.

 

عملیات بیت‌المقدس _ مرحله اول
    در ساعت 30 دقیقه بامداد 10/2/61 رمز عملیات با نام مبارک "یا علی‌ بن ‌ابیطالب (ع)" توسط برادر محسن رضایی، فرمانده کل سپاه پاسداران و سرتیپ صیاد شیرازی، فرماندهء نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران از قرارگاه کربلا به نیروهای تحت امر صادر ‌شد. بدین ترتیب عملیات بیت ‌المقدس در منطقه عملیاتی جنوب و غرب کارون، جنوب غربی اهواز و شمال خرمشهر، با هدف آزادسازی خرمشهر، هویزه، جفیر، ایستگاه حسینیه، جاده اهواز - خرمشهر و در نهایت انهدام و اخراج دشمن از خاک ایران اسلامی و رسیدن به مرزهای بین‌المللی آغاز ‌شد.

    رزمندگان اسلام که از روزهای قبل با استتار کامل در چند کیلومتری رودخانه کارون موضع گرفته بودند، حرکت خود را برای عبور از کارون آغاز کردند و به دنبال آن، نیروهای زرهی از روی جاده‌هایی که از قبل توسط واحد مهندسی سپاه، ارتش و جهاد احداث شده بود، به حرکت در‌آمدند تا از پلهای شناور عبور کنند. نیروهای پیاده با سرعت فراوان و عبور از مواضع مختلف، خود را به سنگرهای دشمن ‌رساندند و با یک یورش برق آسا به انهدام جنگ افزارها و استعدادهای ارتش متجاوز ‌پرداختند. رزمندگان اسلام با تصرف 800 کیلومتر از خاک اشغال شده، از شرق به غرب کارون حمله‌ور ‌شده و با عبور از میدانهای مین و دیوارهای دفاعی، قسمت عظیمی از نیروهای دشمن را هدف تهاجم خود قرار ‌دادند. به لحاظ گستردگی منطقه عملیاتی، ژنرالهای عراق گیج شده و تنها پیامشان این بود که مقاومت کنید و ایرانیان را عقب برانید. زمانی که نیروهای پیاده ایران مشغول درگیری با دشمن و انهدام آنها بودند، یگانهای زرهی از پلهای شناور بر روی کارون عبور کرده و خود را به غرب کارون رساندند. نفرات پیاده و شکارچیان تانک با حمایت یگانهای زرهی و با قدرت هرچه تمامتر راه جاده اهواز - خرمشهر را در پیش ‌گرفتند.

    پس از نبردهای جانانه در حالی که تعداد زیادی از نیروهای مزدور بعث عراق کشته و زخمی و اسیر شده‌ بودند، رزمندگان اسلام با یک خیز بلند، خود را به قسمتهایی از جاده مهم اهواز -خرمشهر ‌رساندند. در اطراف این جاده که استحکامات و امکانات دشمن فراوان بود و تیر بارها به سمت نیروهای ایرانی آتش می‌گشود، با روشن شدن هوا، رزمندگان با مشکل مواجه ‌شدند. طول خاکریز شرق جاده که منطقه وسیعی را در زیر دید و سلطه دشمن می‌گذاشت و همچنین مسطح بودن زمین (برخلاف عملیات فتح‌المبین که زمین ناهموار بود) مشکل عملیات را دوچندان ‌کرد. به دلیل مشکلات یاد شده کارایی نیروهای پیاده کم شد و دور شدن تانکها از نیروهای پیاده، این کندی را افزایش ‌داد.

    دشمن هم با آگاهی به این امر با تمام قوا تلاش کرد جاده را حفظ کند و به این تصور، آتش انواع سلاح های خود را به روی نیروهای پیاده و زرهی گشود. از سوی دیگر با روشن شدن هوا، نیروی هوایی دشمن نیز وارد عمل ‌شد و با بمبارانهای پیاپی، منطقه را در پوششی از آتش و دود فرو ‌برد. در زیر این بمبارانها، تانکهای عراق حرکت خود را به سوی نیروهای ایرانی آغاز ‌کردند. نبرد شدیدی میان شکارچیان تانک و ادوات زرهی عراق در‌گرفت و خساراتی به طرفین وارد ‌شد که با سماجت رزمندگان، قسمتهای دیگری از جاده اهواز - خرمشهر آزاد و نیروهای زرهی عراق عقب نشینی کردند.

    رزمندگان اسلام چند قسمت از دژهای دفاعی شرق جاده را به تصرف در‌آورده  و از آنجا به تثبیت مواضع ‌پرداختند. عراق با وارد کردن نیروهای زرهی جدید، بار دیگر اقدام به پاتک نمود. نبرد مجدداً اوج ‌گرفت. تانکهای دشمن و دوشکاها با شلیک بی‌ امان، مواضع نیروهای اسلام را به شدت ‌کوبیدند. بمبارانهای وحشتناک جنگنده‌های عراق و اصابت پی در پی راکتها و بمبارانهای مهیب منطقه را به لرزه در‌آورد و صدای شلیک توپخانه و خمپاره‌ اندازها یک دم قطع نمی‌شد.

    تانکهای عراق به خیال انهدام نفرات و تجهیزات ایران، هجوم خود را به مواضع نیروهای ایران گسترش دادند. پس از رسیدن به تیررس رزمندگان ناگهان آر پی جی زنها قیام کرده و با شلیک دقیق تانکها را به آتش ‌کشیدند و دود ناشی از سوختن تانکهای دشمن منطقه درگیری را فرا گرفت. پس از انهدام چند تانک، بقیه راه فرار را در پیش گرفته که چند تانک دیگر هم از پشت هدف قرار ‌گرفتند. نیروهای پیاده که مدتی زمین گیر شده بودند، با ایجاد موقعیت به سمت نیروهای عراق یورش ‌برده  و برای دومین بار  مقر لشکر 10 زرهی عراق را مورد تهاجم قرار دادند. این لشکر پس از دریافت ضربات سخت، دوباره راه فرار را در پیش گرفت و در منطقه کرخه نور، رزمندگان اسلام با وجود استحکامات سنگین، موفق ‌شدند دژ دفاعی آنها را شکسته و خود را به خاکریزهای دشمن برسانند.

    در تکمیل آن، هوانیروز و نیروی هوایی نیز با تمامی قوا به یاری رزمندگان نیروی زمینی شتافته و آتش دشمن را با شلیک بی‌ امان راکت و بمب و موشک پاسخ ‌دادند. در این میان هوانیروز علاوه بر شرکت درعملیات تهاجمی، بخش عظیمی از کمک رسانی و نقل و انتقالات را بر عهده گرفت. رزمندگان اسلام که با عنایات خداوند پیش می‌رفتند، توانستند بر قسمتهایی از جاده مسلط شده و در همان مناطق به تثبیت موضع بپردازند؛ اما در منطقه کرخه نور، رزمندگان اسلام به خاطر تامین نبودن اطراف خود، ناچار به تغییر مواضع پرداخته و منتظر آغاز مرحله بعد ‌شدند. با آغاز عملیات بیت‌المقدس، رادیو بغداد طبق معمول دم از پیروزی زده و مدعی ‌شد که منطقه عملیاتی انباشته از اجساد و مملو از جنگ افزارهای ایرانیان است. سربازان شجاع عراق کاملاً بر اوضاع مسلط و آماده‌ اند تا شکستی دیگر چون غرب دزفول و شوش را بر ایرانیان وارد سازند. این در حالی است که تعداد زیادی از بعثیان کشته، زخمی و اسیر شده بودند و تعداد زیادی از ادوات زرهی آنان نیز منهدم و به غنیمت درآمده بود و رزمندگان اسلام با نصب پل از شرق به غرب کارون انتقال یافته و در اطراف جادهء خرمشهر در حال تثبیت موضع بودند و آماده می‌شدند که به طور کامل جاده را آزاد و به اهداف بعدی نایل آیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:8  توسط ساجد  | 



میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین

میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین