«بسيجيان مايه كابوس رژيم عراق هستند»
اين عبارت از مجله آمريكايي «نيوزويك» است. اين مجله با انتشار مقاله اي درباره جنگ تحميلي عراق عليه ايران به نقش بسيجيان در اين جنگ پرداخته و مي نويسد: حضور بسيجي ها در جبهه ها مايه كابوس رژيم عراق است و اين طور به نظر مي رسد كه تعداد آنها تمامي نداشته و حضورشان در جبهه ها، هيچ گاه توقف نمي يابد.
![]()
اين مقاله كه بخش هايي از آن در روزنامه اطلاعات 5/1/1365 به چاپ رسيد به نقش نيروهاي مردمي در جبهه ها اشاره دارد كه علي رغم ميل ابرقدرت هاي شرق و غرب چگونه معادلات جنگ به نفع قواي ايراني تغيير عمده اي كرده است.
«نيوزويك» كه يكي از پر تيراژترين مجلات آمريكايي است با اعزام خبرنگار اختصاصي به جمهوري اسلامي ايران از اعزام نيروهاي بسيجي به جبهه هاي جنگ در سال 1365 چنين گزارش مي دهد: «خبرنگار ما در تهران به جريان بدون وقفه اعزام به جبهه ها اشاره كرده و مي نويسد: واحدهاي بسيج متشكل از نوجوانان تا پيرمردان از قوي ترين تهديدها عليه صدام به شمار مي روند. آنان اكنون به ويژه پس از عمليات والفجر 8 و والفجر 9، ثابت كرده اند كه نيروهايي هستند كه مي توانند در سخت ترين شرايط وارد ميدان نبرد شوند.»
نشريه مذكور در بخش پاياني گزارش خود ضمن بيان حالات يك جانباز شيميايي مي نويسد: «يك بسيجي مجروح شيميايي در پاسخ به سوال خبرنگار اعزامي ما، از ميان لب هاي ترك برداشته خود مي گويد: به جهان اعلام كنيد كه ما از جنگ نمي ترسيم زيرا براي خدا نبرد مي كنيم.»
خبرگزاري رويتر نيز با انتشار مطلبي از ضعف و ناتواني ارتش عراقي در جنگ تحميلي و برتري ارتش ايران چنين گزارش مي دهد: «اكنون جوانان 18 ساله تا مردان 48 ساله عراقي به خدمت اجباري فراخوانده شده اند. بعضي از اين افراد، حتي طول خدمتشان به ده سال هم مي رسد و هر كسي كه توانايي جسمي دارد بايد به نوعي اجبارا خدمت كند.
![]()
رويتر مي افزايد: ارتش عراق با سيستم هاي دفاعي پيچيده و تلويزيون هاي مستقر در سنگر با قواي ايران كه پراكنده عمل مي كند و در پي حملات غافلگير كننده هست، تفاوت دارد. قواي ايران متكي به داوطلبان و شبه نظاميان انقلابي است كه مدت ماموريت در جبهه شان سه ماه است اما برخي هرگز جبهه را ترك نمي كنند. رويتر در پايان گزارش خود ضمن اذعان به حضور گسترده بسيجيان در دفاع از انقلاب اسلامي مي نويسد: «حدود سه ميليون داوطلب بسيجي در ايران وجود دارد كه آموزش ديده اند و تجربه جنگي دارند، برخي از آنها قبلا مجروح شده اند و حتي مورد حمله سلاح شيميايي قرار گرفته اند. بسيج محدوديت سني ندارد و رسما جوانان پانزده سال به پايين را نمي پذيرد اما ديده شده كه برخي شناسنامه هاي خود را دست كاري كرده و بدين ترتيب موفق به رفتن به جبهه شده اند.»
دشمنان انقلاب اسلامي از اذعان اين قدرت معنوي و مادي در آن مقطع زماني پرهيز داشتند لكن به واسطه عمليات هاي گسترده رزمندگان اسلام به خصوص عمليات بزرگ والفجر 8 كه در 20 بهمن 1364 انجام گرفت و شهر بندري و صنعتي فاو در دهانه خليج فارس به تصرف قواي ايراني درآمد، آنان را در انفعال قرار داد و ناچار شدند به توانايي ايرانيان اعتراف نمايند.
صبرم از جام وجود لبريز گشته ![]()
مولاي من! سال هاست كه كاسه هاي صبرمان لبريز شده است و آتشفشان دل مان فعال. سحاب چشم مان جز خون نمي بارد و در دشت دل مان جز خار غم نمي رويد. امواج خون در درياي ديده مان مي غرد و ساحل پلك مان را مي فرسايد. لب هاي مان از فرط عطش ترك خورده اند و گوش هاي مان از كثرت ناله ها كر شده اند. زبان هايمان از شدت ترس لكنت گرفته اند و صداهاي مان در حنجره ها خفه شده اند.
اما مولاي من! هنوز هم در دل شب هاي تاريك يأس، در قعر درياي هولناك خون، بر فراز آسمان دودآلود زمانه، از درون ظلمتكده دنيا، از گوشه هاي نمين سياه چال هاي ظلم، از زير آوارهاي فقر، از كنار چشمه سارهاي مادي، از ميان انسان هاي بي دين... عده اي تو را مي طلبند و ذكر نام تو را زمزمه مي كنند. يعني كه اي يوسف اسلام، بيا كه چشمان يعقوب جهان كور شده است.
يابن ياسين! در سيناي عشق تو سينه ها چاك كرده و تن ها صف به صف آراسته ايم تا شاهدان نخستين قدوم مبارك تو باشيم. آري! سال هاست كه در پي يافتن وجود نازنينت خانه به دوشيم. آوارگي گرچه سنت ديرين عشق است كه عاشق را چاره اي جز استمرار و احياءاش نيست، اما اي نازنين معشوق! هيچ شنيده اي كه معشوقي عاشقش را در دار هجران رها كند و در آتش خيال وصلش بسوزاند؟ هيچ شنيده اي كه عاشقي به جرم عشق، در دادگاه معشوقش محاكمه گردد؟! هيچ شنيده اي كه فرقت عاشق و معشوقي قرن ها به طول انجامد؟ پس اي مولاي من! «الي متي احار فيك»؟
مولاي من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. بيا كه گل هاي بوستان حيات ابناي آدم عليه السلام دستخوش شبيخون طوفان هاي خزان شده است. بيا كه همسنگران خداجو و عاشق پيشه ام يك يك شهيد ظلمت زمانه گشته اند. بيا و به انتظار پايان بخش و با حضورت به تار و پود خشكيده جان هامان طراوت و سرور را ارزاني دار.
مولاي من! دوست داشتم در فراسوي مرز حيات، توسن انديشه را به جولان در آورم، تو را معني كنم، غزلي همسان زيبايي هايت بسرايم و مثنوي مدحت را به لوح قلبم حك كنم و يا عظمت شأنت را در شاهنامه پهلوانان وادي نور بگنجانم. اما چه كنم كه در اين مهم، زبان قاصر است و الكن، و قلم، شكسته است و بي جوهر. ما انسان هاي هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم و در حريم كويت نامحرم، در اين فرقت طاقت فرسا چه مي توانيم بگوييم جز اينكه: «اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا - صلواتك عليه و آله - و غيبه ولينا و كثره عدونا و قله عددنا و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا».