تا آخر برای شما زنده ام!
دي ماه سال 1345 متولد شد. نزديك كريسمس بود و برف زيادي هم مي باريد.
خيلي دل رحم بود، هميشه از پول تو جيبي اش براي كمك به دوستانش استفاده مي كرد.بچه مذهبي و متعصبي هم بود. وقتي جنگ شروع شد مي گفت من نمي توانم بنشينم و ببينم دشمن بيايد وارد كشورم شود و امنيت راازما بگيرد. به همين دليل دانشگاه را رها كرد و رفت براي خدمت سربازي ثبت نام كرد. ما هم هر چه اصرار كرديم كه نرود و بماند قبول نكرد.
واهيك اول مرداد ماه 65 در كرمانشاه شهيد شده بود ولي خبرش را 15 روز بعد براي ما آوردند. همان شبي كه شهيد شده بود من خواب او را ديدم. مثل دامادها شده بود. گفت هر چند براي من اتفاق افتاده و زخمي شدم ولي من زنده ام و تا آخر هم براي شما زنده خواهم بود.
هميشه مي گفتم اگر يك مو از سر واهيك كم شود من زنده نخواهم ماند بعد از رفتنش خيلي ناراحت شدم ولي از طرفي هم افتخار مي كنم كه چنين فرزندي تربيت كردم كه در چنين راهي شهيد شد.
آن روز را كه از طرف بنياد شهيد به ما تلفن كردند و گفتند قرار است براي ديدار با ما بيايند فراموش نمي كنم، صبح چند نفري آمدند و قدري ماندند و بعد گفتند مهمان هاي ما چند دقيقه ديگر خواهند آمد. بقيه دوستانشان كه آمدند؛ ديدم يك مرتبه رهبر وارد منزل شدند. خيلي تعجب كردم اصلا انتظار چنين برخوردي را نداشتم. حدود 20 دقيقه مهمان ما بودند و با شوهرم و واروش صحبت مي كردند. اوضاع واحوال خانواده را پرسيدند، قدري هم ميوه و چايي ميل كردند و رفتند.
واقعا برای ما باور كردنی نبود كه رهبر بيايد منزل ما...
خانم واسيلوك شاهمراديان مادر شهيد واهيك يسائيان
پرواز بر بلندای آسمان
ايمان و شجاعت، تيزهوشی و ابتكار
منصور ستاري در سال 1327 در روستاي ولي آباد ورامين ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم «حاج حسن» شاعري فاضل بود كه ديواني از او به نام ماتمكده عشاق به يادگار مانده است.
منصور دوران ابتدايي را در مدرسه ولي آباد و دوران متوسطه را در قريه «پونيك» باقرآباد به پايان رسانيد و درطول دوران تحصيل همواره يكي از شاگردان ممتاز كلاس به شمار مي رفت.
ستاري پس از اخذ ديپلم متوسطه در سال 1346 وارد دانشكده افسري شد و پس از پايان دوره دانشكده به درجه ستوان دومي نائل آمد. در سال 1350 جهت طي دوره علمي كنترل رادار به آمريكا اعزام شد وپس از گذراندن دوره يك ساله در سال 1351 به كشور بازگشت و به عنوان افسر كنترل شكاري نيروي هوايي مشغول به كار شد.
وي در سال 1354 در كنكور سراسري شركت كرد و در رشته برق و الكترونيك پذيرفته شد. تعدادي از واحدهاي دانشگاهي را گذرانده بود كه با پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ تحميلي، تحصيل را كنار گذاشت و همدوش ديگر آحاد مردم به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت.
وي افسري مومن، متعهد، شجاع، آگاه، تيزهوش و كاردان بود. طرحها و ابتكار هاي زيادي در تجهيز سيستم هاي اداري و پدافندي به اجرا گذاشت كه درطول جنگ تحميلي توان نيروي هوايي را در سرنگوني هواپيماهاي متجاوز دشمن دو چندان كرد. تيمسار ستاري به علت فعاليت هاي زيادي كه در اجراي طرحهاي جنگي از خود نشان داد در سال 1362 به سمت معاون عمليات فرماندهي پدافند نيروي هوايي منصوب شد. طرحها و برنامه هايي كه ستاري ارائه مي داد بسيار منطقي، علمي، كاربردي و موثر بود. از اين رو در سال 1364 به عنوان معاون طرح و برنامه نيروي هوايي برگزيده شد و به علت لياقت و كارداني و شايستگي كه از خود نشان داد يك سال بعد در بهمن 1365 با درجه سرهنگي به سمت فرماندهي نيروي هوايي ارتش منصوب شد و تا هنگام شهادت يعني دي ماه 1373 عهده دار اين مسئوليت بود. سرلشكر شهيد منصور ستاري در طي دوران فرماندهي نيروي هوايي با اجراي دهها طرح و برنامه كوتاه و بلندمدت، منشا خدمات ارزشمندي در نيروي هوايي بود. وي هنگام شهادت 46 سال داشت و از او سه دختر و يك پسر به يادگار مانده است.
خاطره اي از يادگار شهيد:
خانم شبنم ستاري فرزند شهيد خاطره اي از پدر نقل مي كند و مي گويد: شبي كنار پدرم برنامه تلويزيون را تماشا مي كردم. خبرنگاري در حال مصاحبه با شهيد رجايي بود. ايشان درآن زمان نخست وزير بود. شهيد رجايي مراحل زندگيش را از كودكي بازگو مي كرد كه چگونه از راه دست فروشي و دوره گردي امرار معاش مي كرده و ...
من از شنيدن اين صحبتها ناراحت شدم و به پدرم گفتم: اگر يك مسئول رده بالاي كشور چنين گذشته اي دارد صلاح نيست آن را در تلويزيون به زبان بياورد، زيرا حرفهاي او را همه مي شنوند و ممكن است برداشتهاي متفاوتي داشته باشند.پدر در جواب گفت:« دخترم شرط اين نيست كه آدم از نعمت و ثروت به جايي برسد، بلكه اگر شخصي توانست از پائين ترين مراحل اجتماع با سعي و زحمت خود با جايي برسد اين براي او افتخار است و بايد او را ستود.»
من درآن زمان سخن پدرم را خوب نمي فهميدم. بعدها فهميدم كه او نيز يكي از آدمهاي زجر كشيده و سختي ديده بود.