در مصلای او

درمصلاي تو مردم به خروش آوردند
پيكر پاك تو روزي كه به دوش آوردند
موج زنجير به هم بست كران تا به كران
ريخت آن سيل كه دريا به خروش آوردند
گلبن عمر تو در باد خزاني افسرد
خون مي در رگ آلاله به جوش آوردند
دستها شد همه يك دست كه تابوت تو را
خيل ماتمزدگان غاليه پوش آوردند
گرد زآن مرقد پاكيزه چو زد خيمه به اوج
سرمه بر ديده بيدار سروش آوردند
زان «وصايا» كه طرب خيز شراب ازلي است
خفتگان را به يكي جرعه به هوش آوردند
خضر را ميكده دادند از اين آب حيات
نوح را ساقي پيمانه فروش آوردند
مشفق كاشاني
آخرين لحظات عمر امام (ره)
اشاره:
آخرين لحظات عمر آدمي يكي از حساسترين لحظه هاي زندگي است.لحظاتي كه آدمي با مرگ هم آغوش خواهد شد و از اين دنيا با همه جذابيتهايش بايد خداحافظي كند.
اهميت اين لحظات وقتي بيشتر مي شود كه ما از آخرين لحظات عمر شخصيتي صحبت كنيم كه يكي از بزرگترين و تاثير گذارترين شخصيتهاي تاريخ باشد.
نيمه خردادماه يادآور آخرين لحظات زندگي بزرگمردي است كه بعد از معصومين (ع) تاريخ به خود ديده است. به نظر شما آخرين لحظات عمر حضرت روح الله (ص) چگونه گذشته است؟! آخرين توصيه هاي ايشان چه بوده است؟! و ايشان به چه كاري مشغول بوده اند؟! خاطرات دختر حضرت امام و نوه ايشان پاسخي است به اين سوالات.
درآخرين لحظات زندگي، رهبر انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي، اعضاء خانواده و دوتن از مسئولين دفترشان راخواستند و به آنها گفتند: «اين راه سختي است، سعي كنيد گناه نكنيد» بعد فرمودندكه«چراغ راخاموش كنيد مي خواهم بخوابم».
حضرت امام بيهوش شدند و پزشكان يكبار ديگر ايشان را به هوش آوردند اما در ساعت 22 روز شنبه 13 / 3 / 68 مجدداً شوك به ايشان دست داد و آرام رحلت كردند.
امام در آخرين روزهاي حيات همواره ما را به عمل صالح و تقوا سفارش مي كردند. حضرت امام در آخرين لحظات زندگي كه قادر به صحبت كردن نبودند، دستهاي خود را تكان مي دادند و ما متوجه شديم ايشان درحال نماز خواندن هستند سپس چشمانشان را بر هم گذاشته و براي هميشه خاموش شدند.

سركار خانم زهرا مصطفوي دختر حضرت امام (ره)
حضرت امام(ره) درآخرين روز كه تقريباً ساعت 10 شب بود، نماز مغرب و عشا را با اشاره خواندند. درحاليكه بي هوش بودند يكي از پزشكان بالاسرشان رفت و گفت شايد بشود آقا را براي نماز به هوش آورد، به اين لحاظ گفت آقا وقت نماز است. همين كه گفتند وقت نماز است آقا متوجه شدند و به هوش آمدند و نمازشان را با اشاره دست خواندند. از صبح آن روز هم مرتب از ما سوال مي كردند كه چقدر به ظهر مانده چون خودشان ساعت دم دستشان نبود و آن قدرت را نداشتند كه به ساعت نگاه كنند يكربع به يكربع وقت را سوال مي كردند به خاطر اينكه نمازشان قضا نشود نماز را اول وقت به جا مي آوردند.
سركار خانم نعيمه اشراقي نوه حضرت امام(ره)
خرمشهر را خدا آزاد کرد...

مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه ميتپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بيپناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپسگيري شهر برآورده نميشد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.
خرمشهر از همان آغاز، خونينشهر شده بود. خرمشهر خونين شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزمآوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق ميتوان نگريست؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست. اما؟ راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا درنمييابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرينتر است؛ و نگو شيرينتر، بگو بسيار بسيار شيرينتر است.
راز خون در آنجاست كه همه حيات به خون وابسته است. اگر خون يعني همه حيات؟و از ترك اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست پس، بيشترين از آن كسي است كه دست به دشوارترين عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب خود را به كسي ميبخشد كه اين راز را دريابد. آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي هيچ نمييابد.
آنان را كه از مرگ ميترسند از كربلا ميرانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جستهاند. آنان ترس را مغلوب كردهاند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد.
آنان را كه از مرگ ميترسند از كربلا ميرانند. وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند؟
كربلا مستقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهانآرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد. شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بيانتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است.