مجلس تنهايی
مجلس اول
مردي که نامه هاي زيادي داشت
پاي نامه صد و چهل هزار امضا بود .
نوشته بود : « بشتاب ، ما چشم براه تو هستيم .»
نوشته بود : « براي آمدنت آماده ايم و ديگر با واليان شهر نماز نمي خوانيم .»
نوشته بود : « ميوه ها رسيده و باغها سبز شده . منتظرت هستيم .»
نامه در دستهايش ، وسط بيابان روبروي سپاهي که راهش را بسته بودند
ايستاد:«کسي را کشته ام خونش را بخواهيد؟ مالي رل برده ام؟
کسي را زخمي کرده ام؟» بي دليل هلهله کردند .
گفت : « مردم کوفه مرا دعوت کرده اند . اين نامه ها ....»
صداهاي بي معني و نامفهوم در آوردند تا صدايش نرسد . جلوتر آمد تا صورتهايشان را
ببيند و ناگهان ساکت شد :
« شبث بن ربعي ؟! حجار ابن ابجر ؟! قيس ابن اشعث ؟ »
اسم ها همان اسم هاي پاي نامه بود .
مردي که فقط اسب داشت (1)
امام آمدند دم خيمه اش . دنبالش فرستاده بودن و نيامده بود .
به فرستاده گفته بود به آقا بگو عذر دارم نميآيم .
امام دشان رضا نشدو خودشان آمدند صدايش کنند .
گفت : « آماده ي مرگ نيستم آقا !، اسب قيمتي ام مال شما »
نگاهي کردند که از شرم لال شد : « اسب ات را نمي خواهيم . »
چشم از او گرفتند خيره شدند به خاک :« از اينجا دور شو که فرياد غربت ما را
نشنوي .که اگر بشنوي و نيايي ... »
سوار اسب قيمتي اش به تاخت رفت و دور شد .
1.عبيد الله بن حر