« پشت چادر فرمانده »

يك بار پشت چادر يكي از فرماندهان گردانها، شهيد مهدي باكري چند حبه قند پيدا كرد. رفت با دست لرزانش قندها را برداشت، خاك هايش را فوت كرد و برد پيش فرمانده گردان گفت: فلاني! حق دارم بزنم تو سرت يا نه؟ آن فرمانده گفت: آخه چرا آقا مهدي؟ چي شده مگه؟ كسي خلافي كرده يا ... آن چند حبه قند را گرفت جلوي چشمش و گفت: اينها پشت چادر تو چه كار مي كنه؟ مي دانم چه كارت كنم. همان جا رفت يه دستنويس بلندبالا نوشت، داد به تمام فرماندهان گردانها، نوشته بود:
«مواظب باشيد خون دوستان شهيدتان را با اسراف لگد نكنيد.»