تبليغاتX
آسمانی ها
روایت پرواز...روایت عروج آنها که همیشه هستند

« پشت چادر فرمانده »

شهید مهدی باکری

    يك بار پشت چادر يكي از فرماندهان گردانها، شهيد مهدي باكري چند حبه قند پيدا كرد. رفت با دست لرزانش قندها را برداشت، خاك هايش را فوت كرد و برد پيش فرمانده گردان گفت: فلاني! حق دارم بزنم تو سرت يا نه؟ آن فرمانده گفت: آخه چرا آقا مهدي؟ چي شده مگه؟ كسي خلافي كرده يا ... آن چند حبه قند را گرفت جلوي چشمش و گفت: اينها پشت چادر تو چه كار مي كنه؟ مي دانم چه كارت كنم. همان جا رفت يه دستنويس بلندبالا نوشت، داد به تمام فرماندهان گردانها، نوشته بود:

«مواظب باشيد خون دوستان شهيدتان را با اسراف لگد نكنيد.»

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:1  توسط ساجد  | 



میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین

میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین