كفشهای جليل!
گرفته بود و پريشان. حالت متفكرانه خود را همچنان همراه داشت. كمتر با كسي درد دل مي كرد و غروب ها مي بايست او را در چمن زار دانشگاه رو به خورشيد پيدا مي كردي. مي گفت: زيباترين خلقت خداوند غروب خورشيد است.
پرسيدم، گرفته اي ... چه شده؟ آهي كشيد و سر بلند كرد و گفت: از فاصله ها مي نالم از اينكه يكي نمي تواند خودش را سير كند و ديگري در اوج مستي و لاقيدي بر سفره رنگين خويش جان مي سپرد. همچون هميشه كه غم درونش را بيرون مي كشيدم، گفتم حالا كي رو ديده اي؟گفت: از اين مقال نمونه فراوان است.
گفتم مثلا... گفت: همين سيدهمت خودمان.پرسيدم، موسوي؟
در حالي كه چشم به زمين دوخته بود و نمي خواست بغضش را ببينم سر را به علامت تصديق تكان داد.
اندكي بعد گفت: امروز ديدمش ... بسيج دانشگاه رفت و اسمش را براي جبهه نوشت همچون هميشه ظاهري ساده و بي آلايش داشت اما... اما كفش هايش پاره پوره بود خوب كه نگاه كردم متوجه شدم كه اين همون كفش هاي ترم اولشه... مگه يك كفش چقدر مي تونه كار بكنه حتما تنگ دسته...!
بعد تشري به خود زد و گفت:آخه چرا من بايد دو سه جفت كفش نو داشته باشم ولي او ...
عصر فردائي كه قرار بود سيد همت به جبهه برود، جليل را ديدم كه تندي به اتاق آمد و يك جفت كفش را در نايلوني پيچاند و يك راست به طرف اتاق سيدهمت كه در همان خوابگاه بود ، رفت. قبلا اتاق را پاييده بود تا سيد همت در آن حضور نداشته باشد. بعد هم در حالي كه نايلون را به هم اتاقي سيد مي داد، گفت: اين كفش هاي سيدهمت است كه نزد من امانت بوده لطفا از او تشكر كنيد و اينها را به او بسپاريد.
در جواب هم اتاقي اش كه مي پرسيد، بگم چه كسي اينها را آورده؟
جليل مي گويد: خودش مي داند.
نمي دانم آن شب سيدهمت چگونه خوابيد اما جليل بسيار خوشحال بود. امروز كه من پريشان به هر دو فكر مي كنم چقدر خود را تا شهادت دور مي بينم. آن دو شهيدان سيدهمت موسوي و جليل جايشي بودند.