تبليغاتX
آسمانی ها
روایت پرواز...روایت عروج آنها که همیشه هستند

مجلس تنهايی

مجلس اول

مردي که نامه هاي زيادي داشت

پاي نامه صد و چهل هزار امضا بود .

نوشته بود : « بشتاب ، ما چشم براه تو هستيم .»

نوشته بود : « براي آمدنت آماده ايم و ديگر با واليان شهر نماز نمي خوانيم .»

نوشته بود : « ميوه ها رسيده و باغها سبز شده . منتظرت هستيم .»

نامه در دستهايش ، وسط بيابان روبروي سپاهي که راهش را بسته بودند

ايستاد:«کسي را کشته ام خونش را بخواهيد؟ مالي رل برده ام؟

کسي را زخمي کرده ام؟» بي دليل هلهله کردند .

گفت : « مردم کوفه مرا دعوت کرده اند . اين نامه ها ....»

صداهاي بي معني و نامفهوم در آوردند تا صدايش نرسد . جلوتر آمد تا صورتهايشان را

ببيند و ناگهان ساکت شد :

« شبث بن ربعي ؟! حجار ابن ابجر ؟! قيس ابن اشعث ؟ »

اسم ها همان اسم هاي پاي نامه بود .

 

مجلس دوم

مردي که فقط اسب داشت (1)

امام آمدند دم خيمه اش . دنبالش فرستاده بودن و نيامده بود .

به فرستاده گفته بود به آقا بگو عذر دارم نميآيم .

امام دشان رضا نشدو خودشان آمدند صدايش کنند .

گفت : « آماده ي مرگ نيستم آقا !، اسب قيمتي ام مال شما »

نگاهي کردند که از شرم لال شد : « اسب ات را نمي خواهيم . »

چشم از او گرفتند خيره شدند به خاک :« از اينجا دور شو که فرياد غربت ما را

نشنوي .که اگر بشنوي و نيايي ... »

سوار اسب قيمتي اش به تاخت رفت و دور شد .

1.عبيد الله بن حر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:30  توسط ساجد  | 

 مسافر

عصر بود كه آمد منزل. ولي اين بار مثل هميشه دل و دماغ حرف زدن نداشت. وقتي هم گفتم: «امروز دير كردي؟» پاسخي نداد. بي آنكه حرفي بزند يا كاري بكند، رفت سراغ كمد لباس ها. سكوتش برايم رنج آور بود. تا آن وقت اين جوري نديده بودمش. سرزنده و سر حال مي آمد خانه. با بچه ها شوخي مي كرد و دوري چند ساعت از خانه را با حضور گرمش جبران مي كرد. اما اين بار تو خودش بود، ساكت و آرام.
هنوز با لباس ها ور مي رفت كه دوام نياوردم، لب باز كردم و گفتم: «چي شده؟ چه كار مي كني؛ چرا حرف نمي زني؟»
گفت: «هيچي چيز مهمي نيست.»
پرسيدم: «با لباس هايت چه كار داري؟»
بي آنكه سرش را بلند كند، گفت: «مي بيني كه دارم مرتبشان مي كنم.»
پرسيدم: «براي چه، مگر من اين كارها را نمي كنم؟»
گفت: «چرا اما رويم نشد به تو بگويم، خواستم اين بار خودم اين كار را بكنم؟»
گفتم: «كه چه بشود؟»
سرش را به آرامي بالا آورد و گفت: «كه از خودم راضي بشوم»
دوباره سرش را انداخت پايين. در نگاهش رازي داشت كه برايم قابل فهم نبود.
گفتم: «انگار اتفاقي افتاده»
« اتفاق نه، اما فردا بايد بروم، براي همين آماده مي شوم.»
«كجا؟»
« جنگ»
اين را خيلي ساده گفت، به سادگي خوردن آب، اما من دلم لرزيد و سرم گيج رفت. درد توانفرسايي را در شقيقه هايم حس كردم. گفتم: «جنگ؟»
گفت: «آري جنگ، مگر در خبرها نشنيدي؟»
كلمه خبر در مغزم منتشر شد و حس سردي در سرتاپاي بدنم دويد.
چيزهاي زيادي از ذهنم به سرعت گذشت كه تا آن روز اصلاً به آنها فكر نكرده بودم. گفتم: «چـ چـ ... چرا اما اين قدر سر زده مي خواهي بروي؟»
دوباره سرش را بالا آورد و زل زد توي صورتم. خودم را در چشمانش ديدم؛ مثل هميشه مهربان بود و چيزي از صداقت هميشگي كم نداشت. از گفته ام پيشمان شدم. گفت: «مواظب بچه ها باش. اول خدا و بعد هم تو نگذار جاي خالي من برايشان سوال برانگيز باشد.»
اصرار من تأثيري نداشت. تصميمش جدي بود. خواستم موضوع صحبت را عوض كنم و آخرين تيرهايم را شليك كنم، شايد...
گفتم: «دو پسرت ماشاءالله مرد شده اند و از اين بابت مشكل زيادي نيست، اما از اين مسافر مي ترسم، خيلي بي تابي مي كند، نمي تواني صبر كني، بيشتر از يك ماه به آمدنش نمانده است.»
گفت: «اگر مي شد، مي ماندم. ولي دست خودم نيست» پرسيدم: «پس دست كيست؟» چيزي نگفت و ساكت ماند.
گفتم: تا باز شدن مدرسه ها كه برمي گردي؟»
گفت: نمي دانم اگر هم نيامدم يكي را پيدا مي كنند كه بفرستند سر كلاس.
چشم در چشم هم ايستاده بوديم. قطره هاي اشك در چشمانم حلقه زد. گفتم: «سايه تنهايي سنگين است و آزار دهنده.»
گفت: «تو كه تنها نيستي. دور و برت را خوب نگاه كن» به بچه ها اشاره كرد و بعد هم به آسمان صاف و ساده تابستان. هوا آرام بود؛ حتي نسيمي برگي را تكان نمي داد. ياد آن شب هايي افتادم كه در حياط مي نشست و زل مي زد به آسمان؛ مخصوصاً شب هايي كه مهتابي بود و چشمك ستاره ها دل از آدم مي ربود. زير لب چيزهايي زمزمه مي كرد كه خودش مي دانست و خدايش.
گفتم: «انگار جنگ را بيشتر از ما دوست داري كه اين همه عجله مي كني.» گفت: «نه نكنه من را با هيتلر مقايسه مي كني معلوم است كه هنوز من را خوب نشناخته اي، اصلاً به من مي آيد كه دوستدار جنگ باشم؟ اما گاهي پاي مسائلي پيش مي آيد كه دوست داشتن و نداشتن مطرح نيست، يك چيز مثل عشق و عاشقي»
گفتم: «ول كن تو را خوب مي شناسم. بهتر از خودت و بهتر از خودم و به همين خاطر هم هميشه در برابر تو كوتاه مي آيم.»
گفت: «اگر مسافرت پسر بود، اسمش را بگذار «مهدي» و اگر دختر بود، اختيارش با توست.»
هر دو خنديديم. گفتم: «طوري حرف مي زني كه انگار...»
گفت: «وصيت خوب است، انسان احساس سبكي مي كند.»
حالا ديگر احساس بچه اي را داشتم كه يتيم شدن خود را با چشمانش مي ديد. گفتم: « بي حضور تو اين خانه تاريك است.»
گفت: «آفتاب خانه تويي، نه من»
گفتم: «من كه نمي توانم جاي تو را پر كنم، همه عشق و اميد ما در زندگي تويي» گفت: «تعارف برايم تكه پاره مي كني؟»
گفتم: نه تعارف چيه؟ اعتراف مي كنم كه تا به حال چنين بوده اي.
ديگر حرفي نزد و مشغول مرتب كردن لباس ها شد. هميشه اين جور بود و حاضر نمي شد كسي از او تعريف كند، حتي من
هر دو ساكت شديم انگار كه ديگر حرفي براي گفتن به همديگر نداشتيم. تنها صداي تيك تاك ساعت ديواري بود كه سكوت خانه را مي شكست. او به نقطه اي نامعلوم خيره شد و من در فكر فردا و فرداهاي مبهم خويش.
فردا صبح، وقتي از خواب بيدار شدم، دهانم تلخ و بدمزه بود. صدايش از چهار گوشه اتاق به گوشم مي خورد...
... هنوز هم بعد از 20 سال صدايش در اين اتاق پيچ و تاب مي خورد:
«اگر مسافرت پسر بود، اسمش را بگذار...»

                                               رضا قلی زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:18  توسط ساجد  | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

   

    روايت شده: يکي از ياران اميرالمومنين عليه السلام که او را همام مي گفتند و مردي عابد بود به حضرت عرضه داشت: اهل تقوا را چنانکه گويي آنان را مي بينم براي من وصف کن. امام در پاسخ او درنگ کرد، سپس فرمود: اي همام، تقواي الهي پيشه کن و کار نيک انجام بده، زيرا خداوند با اهل تقوا و اهل کار نيک است. همام به اين مقدار سخن قناعت نکرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پيامبر - که درود خدا بر او و آلش باد درود فرستاد و سپس فرمود:

   

     اما بعد، خداوند پاک و برتر مخلوقات را آفريد در حالي که از اطاعتشان بي نياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمي رساند، و طاعت مطيعان او را سود نمي دهد. پس روزي آنان را در ميانشان تقسيم کرد، و هر کس را در دنيا در جايي که سزاوار بود قرار داد. پرهيزکاران در اين دنيا اهل فضائل اند، گفتارشان صواب، پوشاکشان اقتصادي، و رفتارشان افتادگي است. از آنچه خدا بر آنان حرام کرده چشم پوشيده، و گوشهاي خود را وقف دانش با منفعت نموده اند. آنان را در بلا و سختي و آسايش و راحت حالتي يکسان است، و اگر خداوند براي اقامتشان در دنيا زمان معيني را مقرر نکرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب به اندازه چشم به هم زدني روحشان در بدنشان قرار نمي گرفت.

 

   خداوند در باطنشان بزرگ، و غير او در ديدگانشان کوچک است. آنان با بهشت چنانند که گويي او را ديده و در فضايش غرق در نعمتند، و با عذاب جهنم چنانند که گويي آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان، بدن هاشان لاغر، نيازهايشان سبک، و نفوسشان با عفت است. روزي چند را در راه حق صبر کردند که براي آنان راحتي جاويد به دنبال آورد، اين است تجارتي سودآور که خداوند براي آنان مهيا نمود.

   

    دنيا آنان را خواست و آنان آن را نخواستند، به اسارتشان کشيد و آنان با پرداخت جانشان خود را آزاد کردند.

   به هنگام شب براي عبادت برپايند، در حالي که اجزاي قرآن شمرده و سنجيده تلاوت کنند، خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروي دردشان را از آن برگيرند. . چون به آيه اي بشارت دهنده بگذرند به مورد بشارت طمع کنند، و روحشان از روي شوق به آن خيره گردد، و گمان برند که مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيه اي بگذرند که در آن بيم داده شده گوش دل به آن دهند، و گمان برند شيون و فرياد عذاب بيخ گوش آنان است.

 

   قامت به رکوع خم کرده اند، به وقت سجده پيشاني و دست و زانو و انگشتان پا بر زمين مي گذارند، و از خداوند آزادي خود را از عذاب مي طلبند. اما به هنگام روز، بردباران و دانشمندان و نيکوکاران و پرهيزکارانند. بيم از حق جسمشان را چون تير تراشيده لاغر کرده، مردم آنان ر ا مي بينند به تصور اينکه بيمارند، ولي بيمار نيستند، و مي گويند ديوانه اند، در حالي که امري عظيم آنان را بدين حال درآورده.

 

   به طاعت اندک خشنود نمي شوند، و طاعت زياد را زياد ندانند، بنابراين خود را به کوتاهي در بندگي متهم کنند، و از عبادت خود در وحشتند. هرگاه يکي از آنان را تمجيد کنند ار آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاه ترم، و پروردگارم از خودم به من داناتر است؛ خداوندا، مرا به آنچه درباره ام گويند مگير، و از آنچه مي پندارند بهتر گردان، و زشتي هايي را که از من خبر ندارد بر من ببخش.

 

   از نشانه هاي ديگرشان آن است که هر کدام را داراي نيرومندي در دين، دورانديشي با نرمي، ايمان همراه با يقين، حرص در دانش، علم با بردباري، ميانه روي در توانگري، فروتني در عبادت، آراستگي در تهيدستي، بردباري در سختي، جويايي در حلال، نشاط در هدايت، و دروي از طمع بيني. در عين به جا آوردن اعمال شايسته ترسان است. شب مي کند در انديشه شکر، و روز مي کند در انديشه ذکر. شب را به سر مي برد با خوف، و روز مي نمايد دلشاد: خوف از غفلتي که او را در آنچه بر او سنگين است از او پيروي نکند او نيز آنچه را که نفس به آن رغبت دارد به او نمي دهد.

 

   روشني چشمش در آن چيزي است که جاويد است، و بي رغبتيش در آن است که فاني شدني است. بردباري را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مي کند. آرزويش کم و کوتاه، لغزشش اندک، دلش فروتن، نفسش قانع، خوراکش اندک، زندگيش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده و خشمش فروخورده است. خيرش را متوقع، و از شرش در امانند.

 

   اگر در ميان غافلان باشد از ذاکرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاکران باشد در شمار غافلانش نيارند. از آن که بر او ستم کرده بگذرد، به آن که او را محروم نموده عطا کند، و با کسي که با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد. زبان دشنام ندارد، گفتارش نرم است، زشتيش پنهان، و خوبيش آشکار است، نيکي اش روي آورده، و شرش روي گردانده، در حوادث آرام، در ناخوشيها شکيبا، و در خوشيها شاکر است. بر دشمن ستم نمي کند، و به خاطر محبوبش مرتکب گناه نمي شود. پيش از حاضر کردن شاهد، خود اقرار به حق مي نمايد. امانت را تباه نمي کند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشي نمي سپارد، احدي را با لقب زشت صدا نمي کند، به همسايه نمي زند، به بلاهايي که به سر مردم مي آيد شادي نمي نمايد، در باطل وارد نمي شود، و از حق خارج نمي گردد. اگر سکوت کند سکوتش غمگينش نکند، و اگر بخندد قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش را بگيرد.

 

   از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد، و مردم را از جانب خود قرين آسايش کند. دوريش از آن که دوري مي کند محض زهد و پاک ماندن، و نزديکي اش به آن که نزديک مي شود به خاطر نرمي و رحمت است، دوريش از راه تکبر و خودخواهي، و نزديکي اش از باب مکر و فريب نيست.

 

   راوي گفت: چون سخن به اينجا رسيد همام فريادي برکشيد و جان داد. حضرت فرمود: به خدا قسم از چنين پيشامدي بر او مي ترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاي رسا با اهلش اينگونه معامله مي کند! يکي از حاضران فضول به حضرت گفت: خودت چه حالي داري؟ فرمود: واي بر تو، هر اجلي را وقت معيني است که از آن نمي گذرد، و علتي است که از آن تجاوز نمي کند. بازايست و ديگر اينچنين مگوي که اين سخني بود که شيطان بر زبانت جاري ساخت.

والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 21:2  توسط ساجد  | 

 

يا حسين...

پشت پنجره، رو به باغ ايستاده بود و به درختايي که برف رو ميهمون شاخه هاشون کرده بود نگاه مي کرد...

چند تا کلاغ مشغول خوردن خورده نون هايي بودند که داوود کوچولو گوشه حياط ريخته بود...

صداي بلندگوي تکيه همسايه ، حال و هواي محرم رو تو فضا پخش مي کرد...

اشک هاش تو چشاش حلقه مي زنن و به طرف اتاق بر مي گرده...

بخاري هواي اتاق رو کاملا گرم کرده بود...

داوود کوچولو کنار بخاري با اسبابازي هاش سرگرم بود...

_داوود خاله چرا نمي ري تو تکيه پيش دوستات؟؟

و يادش مي يوفته چقد دوران کودکيش لباس مشکي محرم رو دوست داشت...

"محرم..تکيه..لباس مشکي..!!! يه دفعه يه فکر به ذهنش مي رسه...

_ داوود!! خاله جون، يکم بيا اينجا کارت دارم...

داوود هم با خوشحالي از جاش بلند شد و به طرف خاله رفت...

_خاله جون يکم آروم واستا مي خوام اندازت رو بگيرم...

_ قد آستين...

_ دور گردن...

داوود با لهجه بچه گونه مي پرسه:خاله! اينا رو مي خواي چي کار؟"

خاله يه بوس کوچولو از لپ داوود مي گيره و بهش مي گه "يکم ديگه مي فهمي" و ازش مي خواد که بره بقيه بازي ش رو کنه تا خاله صداش کنه...

خاله سريع الگوي لباس رو در مياره و پارچه رو مي بره و يک ساعت بعد لباس داوود کوچولو آماده مي شه..

بعد مي ره طرف کمد و يه دونه پيشوني بند يا حسين قرمز از توي جعبه در مياره...

پيشوني بند رو مي بوسه و داوود رو صدا مي کنه...

"داوود!! خاله حالا مي توني بياي..!

داوود کوچولو با ديدن لباس مشکي دست خاله، خودش رو مي ندازه تو بغل خاله و مي گه "اينا واسه منه؟؟"

چند دقيقه بعد داوود کوچولو با يه لباس مشکي و پيشوني بند قرمز يا حسين گوشه تکيه نشسته و با دوستاش سينه مي زنه....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:1  توسط ساجد  | 



میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین

میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین