تبليغاتX
آسمانی ها
روایت پرواز...روایت عروج آنها که همیشه هستند

وظيفه ام را انجام دادم

    قبل از عمليات كربلاي پنج بود، بچه ها از مانور رزمي كه در نزديكي سد دز انجام شده بود، برگشته بودند. به دليل بارندگي و گل و لاي زمين، لباس اكثر بچه ها گلي شده بود، همگي خسته و كوفته لباس هايشان را بيرون آوردند و به خواب رفتند. صبح روز بعد وقتي از خواب بيدارشدند، با كمال تعجب متوجه شدند كه لباس هايشان شسته شده و پوتين ها واكس خورده است. پرس و جو از اين و آن شروع شد و حدس و گمان ها به كار افتاد و سرانجام مشخص شد كه چه كسي اين كار را كرده است. آن شخص كسي نبود جز« شهيد علي يار شول » ، فرمانده دلاور گردان و در پاسخ عذرخواهي بچه ها به اين كه چرا شما در حالي كه خودتان از ما خسته تر بوديد، متحمل اين زحمت شديد،گفت: در واقع من وظيفه ام را انجام دادم كه شما بهتر به كارهايتان برسيد.

حاشا که بسیجی میدان را خالی کند


    سردار شهيد علي يار شول از غيورمرداني بود كه در سال 1337 در شهرستان سيرجان استان كرمان ديده به جهان گشود و در سال 1358 به عضويت سپاه در آمد و سرانجام پس از هفت سال خدمت صادقانه و شركت در عمليات هاي متعدد در غرب و جنوب كشور، در تاريخ7/11/1365 در مرحله دوم عمليات كربلاي پنج به فيض شهادت نايل آمد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:5  توسط ساجد  | 

كفشهای جليل!

    گرفته بود و پريشان. حالت متفكرانه خود را همچنان همراه داشت. كمتر با كسي درد دل مي كرد و غروب ها مي بايست او را در چمن زار دانشگاه رو به خورشيد پيدا مي كردي. مي گفت: زيباترين خلقت خداوند غروب خورشيد است.
    پرسيدم، گرفته اي ... چه شده؟ آهي كشيد و سر بلند كرد و گفت: از فاصله ها مي نالم از اينكه يكي نمي تواند خودش را سير كند و ديگري در اوج مستي و لاقيدي بر سفره رنگين خويش جان مي سپرد. همچون هميشه كه غم درونش را بيرون مي كشيدم، گفتم حالا كي رو ديده اي؟گفت: از اين مقال نمونه فراوان است.
گفتم مثلا... گفت: همين سيدهمت خودمان.پرسيدم، موسوي؟
در حالي كه چشم به زمين دوخته بود و نمي خواست بغضش را ببينم سر را به علامت تصديق تكان داد.
اندكي بعد گفت: امروز ديدمش ... بسيج دانشگاه رفت و اسمش را براي جبهه نوشت همچون هميشه ظاهري ساده و بي آلايش داشت اما... اما كفش هايش پاره پوره بود خوب كه نگاه كردم متوجه شدم كه اين همون كفش هاي ترم اولشه... مگه يك كفش چقدر مي تونه كار بكنه حتما تنگ دسته...!
بعد تشري به خود زد و گفت:آخه چرا من بايد دو سه جفت كفش نو داشته باشم ولي او ...

    عصر فردائي كه قرار بود سيد همت به جبهه برود، جليل را ديدم كه تندي به اتاق آمد و يك جفت كفش را در نايلوني پيچاند و يك راست به طرف اتاق سيدهمت كه در همان خوابگاه بود ، رفت. قبلا اتاق را پاييده بود تا سيد همت در آن حضور نداشته باشد. بعد هم در حالي كه نايلون را به هم اتاقي سيد مي داد، گفت: اين كفش هاي سيدهمت است كه نزد من امانت بوده لطفا از او تشكر كنيد و اينها را به او بسپاريد.
در جواب هم اتاقي اش كه مي پرسيد، بگم چه كسي اينها را آورده؟
جليل مي گويد: خودش مي داند.
نمي دانم آن شب سيدهمت چگونه خوابيد اما جليل بسيار خوشحال بود. امروز كه من پريشان به هر دو فكر مي كنم چقدر خود را تا شهادت دور مي بينم. آن دو شهيدان سيدهمت موسوي و جليل جايشي بودند.

عبدالرضا سالمى نژاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:44  توسط ساجد  | 

پلاكتو بده می خوام برم كربلا

    از روزي كه شنيده بود يكي از فرماندهان عالي سپاه براي زيارت به كربلاي معلا آمده ، در پوست خود نمي گنجيد. مي خواست خاطره اي را كه سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد. با اين فكر خود را به كربلا رساند و ملاقات با آن فرمانده را درخواست كرد . ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بگيرد. سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد : مرا مي شناختي ؟ فرمانده پاسخ داد : بله! شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق و اكنون نيز جزء مردان سياسي اين كشور هستيد. به همين سبب ملاقات با شما براي من سخت بود. ابورياض گفت : اما من حرف سياسي با شما ندارم.

    سالها است كه خاطره اي را در سينه دارم و انتظار چنين روزي را مي كشيدم تا با گفتن آن دين خويش را ادا نمايم و اين گونه خاطره اش را آغاز كرد: در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم كه با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني فراخواندند. وقتي با نگراني در جلوي فرمانده خود حاضر شدم ، او خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. وقتي در سردخانه حاضر شدم كارت و پلاك فرزندم را به دستم دادند. آنها دقيقا مربوط به پسرم بود. اما وقتي كفن را كنار زدم با تعجب همراه با خوشحالي گفتم : اشتباه شده! اين فرزند من نيست. افسر ارشدي كه مامور تحويل جسد فرزندم بود، به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت :اين چه حرفي است كه مي زني ، كارت و پلاك قبلاً چك و صحت آنها بررسي شده است.

میلاد امام حسین(ع) ، حضرت ابوالفضل العباس(ع) و امام سجاد(ع) مبارک باد

    وقتي بيشتر مقاومت كردم، برخورد آنها نگران كننده تر شد. آنها مرا مجبور كردند تا جسد را به بغداد انتقال دهم و او را دفن كنم. رسم ما شيعيان عراق اين بود كه جسد را بالاي ماشين گذاشته و آن را تا قبرستان محل زندگي مان حمل مي كرديم. من نيز چنين كردم. اما وقتي به كربلا رسيدم، تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم و او را در كربلا دفن كنم. هم اين كار را تمام شده فرض مي كردم و هم اينكه ضرورتي نمي ديدم او را تا بغداد ببرم. چهره آرام و زيباي آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظار او را مي كشد دلم را آتش زده بود. او اگر چه خونين و پر زخم بود، ولي با شكوه آرميده بود. فاتحه اي خواندم و در حالي كه به صدام لعنت مي فرستادم، بر آن پيكر مظلوم خاك ريختم و او را تنها رها كردم. اگر چه سالها از آن قضيه گذشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيز نيافتم.

   با پايان جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد. وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت، خيلي خوشحال شدم. در آن روز شايد اولين سوالم از او اين بود كه چرا كارت و پلاكت را به ديگري سپرده بودي؟ وقتي فرزندم خاطره اش را برايم مي گفت، مو بر بدنم سيخ شد. پسرم گفت : من را يك جوان بسيجي و خوش سيما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست كه كارت و پلاكم را به او بدهم، حتي حاضر شد پول آنها را بدهد. وقتي آنها را به او سپردم، اصرار مي كرد كه حتماً بايد راضي باشم.

   من به او گفتم در صورتي راضي هستم كه علتش را به من بگويي و او با كمال تعجب چيزهايي را گفت كه در ذهنم اصلاً جايي برايش نمي يافتم. آن بسيجي به من گفت : من دو تا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در كربلا در جوار مولايم امام حسين (ع) دفن كنند . مي خواهم با اين كارم مطمئن شوم كه تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد .وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد، اين فقط او نبود كه مي گريست، بلكه فرمانده ايراني نيز او را همراهي مي كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط ساجد  | 

« پشت چادر فرمانده »

شهید مهدی باکری

    يك بار پشت چادر يكي از فرماندهان گردانها، شهيد مهدي باكري چند حبه قند پيدا كرد. رفت با دست لرزانش قندها را برداشت، خاك هايش را فوت كرد و برد پيش فرمانده گردان گفت: فلاني! حق دارم بزنم تو سرت يا نه؟ آن فرمانده گفت: آخه چرا آقا مهدي؟ چي شده مگه؟ كسي خلافي كرده يا ... آن چند حبه قند را گرفت جلوي چشمش و گفت: اينها پشت چادر تو چه كار مي كنه؟ مي دانم چه كارت كنم. همان جا رفت يه دستنويس بلندبالا نوشت، داد به تمام فرماندهان گردانها، نوشته بود:

«مواظب باشيد خون دوستان شهيدتان را با اسراف لگد نكنيد.»

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:1  توسط ساجد  | 

حاجی به يقين رسيده بود!

    اوايل جنگ بود. توي لشكر امام حسين (ع) در دارخوين مستقر شده بوديم. توي مقر يه سوله تسليحات داشتيم. همه جا آروم بود، يه دفعه صداي هواپيما، انفجار و ... سوله تسليحات رو كه زدند فهميدم منافقين و ستون پنجمي ها كار خودشون رو كردن، همه پناه گرفته بودند. ديگه كسي جرأت بيرون اومدن از پناهگاه رونداشت. من هم پشت يك تپه اي پناه گرفته بودم. توي اين آتيش و انفجار اطراف پمپ بنزين بايد از همه جا خلوت تر باشه. نگاه كردم حاج حسين خرازي بود توي اين آتيش و وحشت و ترس و... مي خواست بنزين بزنه! شير فلكه بنزين رو بازكرده بود با خيال راحت شيلنگ بنزين رو گذاشته بود توي باك ماشين و بنزين مي زد... !

    انگار چيزي تو وجود حاجي به نام ترس وجود نداشت. انگار تو اين دنيا از چيزي نمي ترسيد. دليلش هم اين بود كه اصلا به دنيا دل نبسته بود. حاجي به يقين رسيده بود! واقعا اين زبان حال حاجي بود « من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق چهار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست.»

رضا كردي

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:6  توسط ساجد  | 



میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین

میزبانی وب - وب هاستینگ- دومین