بسیجیان
بسيجيان، دلباختگان حقيقت و خودباختگان فضيلت، اصيل ترين سپاه نور و روشن ترين پگاه سرور هستند، كه ريشه روشنايي را در دل كوير سياه شب كاشته اند و پرچم نور را برتارك رفيع دنياي تيره و تار برافراشته اند.
آن گاه كه، آذرخش اولين شمشير استكبار، فرياد سرخ رگ هاي استضعاف را برسينه سياه آسمان پاشيد، اين بسيج بود كه از حلقوم او فرياد كشيد و بر بيداد خروشيد.
آن گاه كه، دست بيداد قابيل اولين ستمگر تاريخ، نخستين قطره سياه مرگ را در كام هابيل اولين ستمديده تاريخ، چكاند و نخستين قطره سرخ خون مظلوم بر خاك ريخت، اين بسيجيان بودند كه با هابيليان آميختند و درجبهه اي به وسعت زمين و فرصت زمان با قابيليان در افتادند.
آن گاه كه بردگان در مصر دركنار اهرام پرپر مي شدند وگروه گروه به خاك مي افتادند، اين بسيجيان بودند كه از خاك آنها جوشيدند و بر فراعنه شوريدند.
آن گاه كه محمد (ص) آخرين پيام آور آسماني بت ها را شكست و غل و زنجيرهاي اسارت را از هم گسست، اين بسيج بود كه با شوق و اشتياق شهد كلامش را نوشيد و زمزمه آزادي را از زمزم پيامش نوش جان كرد.بسيج در ركاب علي (ع) پيكار كرد و با بلال شكنجه شد و به همراه ابوذر در ربذه زهر غربت نوشيد، با ميثم تمار سردار بسيجيان، بر سر دار سرود سروري سرداد.با علي (ع) تنهايي را دردمندانه ناليد، با حسن (ع) در بي وفايي ياران ناپايدار گريست و با حسين (ع) در ركاب ياران وفادار، ثار خود را ايثار كرد.همه جا پابه پاي ستمديدگان بر دشت هاي تشنه ارزش ها باريد و در جاي جاي كوير تاريخ جوانه هاي جوانمردي و شكوفه هاي شادي روياند.
و آن گاه كه اهريمنان حق ستيز، ناجوانمردانه به سوي مرزهاي ايران اسلامي هجوم آوردند، اين شما سروقامتان سرافراز تر از سهند و استوارتر از الوند در برابر آنها قد برافراشتيد و در سنگر مقاومت، قيامت آفريديد. البرز در قامت و الوند را در استقامت شرمنده كرديد. كاروان كاروان چون كارون به جبهه ها روان شديد.صخره ها را زير گامهايتان نرم كرديد و سنگ هاي سخت را به سخره گرفتيد. چون آشيان در آسمان داشتيد و آشيانه دنيا برايتان تنگ بود.
اما در برابر دشمن سرخم نكرديد. به شقايق ها شوق شكفتن آموختيد. آن چنان سر از پا نشناخته، به سوي جبهه ها يورش آورديد كه دشمن را به پوزش واداشتيد. و آن گاه كه كبوتر سپيد بال صلح بر عقاب خونين بال جنگ چيرگي يافت، شعله هاي جنگ خاموش شد، رگبار تفنگ از خروش افتاد و از ساقه آن گل روييد، باز اين بسيج بود كه پيشاپيش همه با قلم و كتاب در دست در جهاد سبز سازندگي شركت كرد.
بسيج بغض فرو خورده و نداي فرو برده رنج ديدگان زمين و دلدادگان زمان است كه بذر مقاومت را در دلها كاشته است.
اي بسيجيان سرافراز! پرچمتان هميشه در اهتزاز باد!
ارمغان حجاب
«خانم كامالاداس ، نويسنده و شاعر»
خانم كامالاداس نويسنده و شاعر مشهور كه چند دكتراي افتخاري دريافت كرده است با اعلام مسلمان شدنش همه را متعجب كرد. در مصاحبه اي با مجله تايمز هند از آزادي زنان دفاع كرد و گفت تنها وسيله آزادي زنان حجاب است. خانم داس مي گويد: حجاب براي زنان امنيت به ارمغان مي آورد و من احتياجي به آزادي كه فرهنگ غرب به زنان مي دهد، ندارم. او مي گويد: در يكي از نمايشگاه هاي اخير دهلي مانكنهاي نيمه لخت ، به عنوان مجسمه هايي براي جلب مشتريان نصب شده بود چقدر شرم آور است و چرا از جسم زن براي فروش محصولات استفاده مي شود؟ من آزادي نمي خواهم من به اندازه كافي آزادي داشتم، آزادي بارسنگيني براي من شده است، من راه هدايت مي خواهم كه به زندگيم نظم بدهد دنبال خدايي مي گردم كه از من محافظت كند.
من امنيت و مصونيت مي خواهم، من احتياجي به اين نوع آزادي ندارم من مي خواهم بنده خدا باشم زن با داشتن حجاب احترام پيدا مي كند. اگر حجاب داشته باشد مورد تمسخر و اذيت قرار نمي گيرد. در جامعه اي كه اذيت و آزار زنان روزبه روز زيادتر مي شود و ازمزاحمت در محل كار كم نشده ، جايي كه پيشرفت كاري زنان به شدت وابسته به توافق جنسي آنهاست، جايي كه آمار تجاوز هشدار دهنده است، تنها چيزي كه زنان به آن احتياج دارند امنيت است.
حالا بياييد آزادي را مورد بررسي قرار دهيم. اصل اسلام به زنان آزادي كامل مي دهد. با زن و مرد به طور يكسان رفتار مي كند. كمبود آزادي تنها در جوامعي وجود دارد كه اين اصول را ناديده گرفته اند. من اطاعت زن از شوهرش را عدم آزادي نمي دانم. من كاملا مطيع امر خدا شده ام و بسيار خوشحالم كه قوانين او را اطاعت مي كنم. اسلام تنها ديني است كه عزت و مقام زن را شناخته است.
سه پسر خانم داس به شهر كوچي آمده اند تا از او در مقابل تهديدهاي افراد متعصب حمايت كنند. يكي از پسران او مي گويد ما با تصميم او مخالف نيستيم او مادر ماست چه هندو باشد چه مسيحي و چه مسلمان، ماهميشه با او خواهيم بود. دكتر تمام تهديدات را ناديده مي گيرد و مي گويد من همه كار را به خدا سپرده ام او تا آخرين لحظه مواظب من خواهد بود.
او مي گويد: به نظر من اسلام دين عشق و محبت است . تاريخ، نشان مي دهد كه اسلام به وسيله زور و اجبار گسترش پيدا نكرده است. حتي در مقابل سعي مي كند از گرايش اجباري مردم به اسلام جلوگيري كند. يكي از عواملي كه سبب مسلمان شدن دكتر داس شد علاقه او به تدريس به دو كودك نابيناي مسلمان بود؛ ايرشا احمد و دايم تايز احمد.
او متون اسلامي را قبل از آنكه به آنها آموزش دهد مطالعه مي كرد. الآن يكي از آنها استاد دانشگاه دارجلينگ و ديگري وكيلي در لندن است. دكتر داس مخالف سوزاندن جسد مردگان است و او مي گويد من نمي خواهم بدنم پس از مرگ سوزانده شود و دلم نمي خواهد بازماندگانم اعتقاد به برگشت من پس از مرگ داشته باشند. من عظمت اين دين را به همه خواهم گفت و شادي هايي را كه پس از مسلمان شدن بدست آوردم با آنها قسمت خواهم كرد. من هيچ وقت در زندگيم چنين احساسي نداشتم. اين قدر احساس شادي نمي كردم و تا اين حد آزاد نبودم.
دومين زن شهادت طلب فلسطين ![]()

«...هنگامي كه خبر شليك گلوله به زنان باردار (كه در حال رفتن به زايشگاه بودند، را شنيد شروع كرد به گريه كردن و آرزو كرد كاش قدرتي مي داشت تا انتقام اين زنان مظلوم را از دشمن بگيرد... هنگامي كه جواني ازروستاي «زواتا» چند روز پيش از شهادت وي شهيد شد «دارين» به خانواده اين جوان سر زد و دستمال خود را به خون شهيد متبرك كرد و سوگند خورد كه انتقام اين شهيد را مي گيرد.»
مسئولان حماس در 27 فوريه 2002 با انجام عمليات استشهادي «دارين محمد ابوعيشه» دختر 22 ساله موافقت كردند. اين عمليات در يكي از مراكز پليسي صهيونيستي در «يافا» انجام گرفت. لحظه موعود شهادتنزديك گشت و «دارين» وارد مرحله اي جديد شد كه در زندگي وي همتايي نداشت.
مادرش مي گويد: دخترم در شب شهادتش به پاخاست، تلاوت قرآنش بيشتر از شب هاي ديگر بود. و تا سپيده دم به همين حال بود... او رفت و با من خداحافظي نكرد و من هيچ رفتار غيرعادي در وي مشاهده نكردم و تنها چيزي كه به ياد مي آورم اين است كه وقتي ظهر چهارشنبه :روز شهادتش وارد منزل شد گفت: «مادر عجب غذاي خوش بويي پخته اي...» اما «دارين» از آن غذا نخورد چون روزه بود»
دارين ابوعيشه دومين زن شهادت طلب فلسطيني است.... در وصيت نامه اش نوشته است:
« زن مسلمان فلسطيني... همواره در خط اول مسير جهاد و ضدظلم قرار داشته و دارد....من تمام خواهران خود را به پيمودن اين راه فرامي خوانم از هر كس كه به دنبال حفظ عزت و عظمت و شرف است، دعوت مي كنم قدم به اين راه بگذارد، تا جنايتكاران صهيونيست بدانند كه در برابر عزت و عظمت و مقاومت و جهاد ما هيچ چيز نيستند تا شارون بزدل بداند هر زن فلسطيني ارتشي از استشهاديون را متولد خواهد كرد و بداند نقش زن فلسطيني به گريه بر همسر و برادر و پدر ختم نمي شود... »
اينجا سرزمين ايثار است!
در آن سوي ايران سرزميني است به نام سرزمين نور، اين سرزمين را بايد با چشم دل به تماشا نشست. اين سرزمين جزء عالم معناست. در اين سرزمين قرآن از مهجوريت به درآمد، مفاتيح و نهج البلاغه از گم گشتگي رهايي پيدا كرد و انسان ها به خليفه اللهي معنا شدند. آنجا وادي مقدس است، سرزميني كه در آن روزها هر كسي شايستگي حضور را پيدا نمي كرد. در آنجا بود كه سپاه پاسداران براي هميشه رضايت مندي امام(ره) را نصيب خود كرد و در آنجا بود كه بازوي بسيجي لياقت بوسه آن امام عزيز را پيدا كرد و شفيعان روز محشر شدند. در آن سرزمين بود كه شهدا با قرآن و عترت معنا شدند و... و امروز اين سرزمين ميعادگاه ميليون ها عاشق دلباخته اي است كه خود را بر جاي مانده از قافله شهدا مي دانند. آنها بر اين اعتقادند كه صراط مستقيم از همان سرزمين نور مي گذرد، عزت، حكمت و مصلحت به همان شيوه ترجمه مي گردد. بايد خداي بزرگ را بر اين نعمت عظيم شاكرد بود كه ملت ما براين سرزمين و حماسه سازان آن مفتخر است. در اين مجال كوتاه به جهت قداست اين خطه درخشان تاريخ انقلاب اسلامي نكاتي را يادآوري مي شوم:
1- اين سرزمين ارزش و قداست خويش را از رزمندگان گرفت كه به تعبير امام(ره) حتي در عهد رسول الله (صلي الله عليه وآله) نيز چنين مدافعاني نداشت. لذا توجيه كار اقتصادي نبايد مسئولان كشوري و استاني را به تغيير آثار دفاع مقدس وادار نمايد.
2- اين سرزمين به عنوان يكي از محوري ترين كانون هاي گردشگري و مهمترين پشتوانه انقلاب اسلامي است و امروز كدام طرح اقتصادي مي تواند چنين پشتوانه معنوي را براي نظام ايجاد نمايد؟
3- سرمايه گذاري بيشتر دولت و مسئولان استاني و محلي در اين مكان مقدس چه بسا بازدهي بهتري براي استان به همراه داشته باشد كه قطعاً چنين است و لذا تغيير نگرش مسئولان را مي طلبد.
4- هر ساله نسبت به سال هاي گذشته بر تعداد مشتاقان و زائران اين سرزمين افزوده مي شود و از اين رو توان بسيج و نيروهاي بسيجي براي سازماندهي اندك است و اقناع مشتاقان اين خطه و خدمات رفاهي مطلوب به آنها يك عزم جدي و ملي را مي طلبد كه متوليان فرهنگ عمومي از جمله وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و نهادهاي فرهنگي ديگر و در سطوح بالاتر دولتمردان خدمتگزار بايد بودجه و امكانات لازم را جهت تسهيل در اين امر مقدس فراهم نمايند.
5- وقتي ميليون ها انسان فوج فوج عازم اين وادي مقدس مي شوند و خود را از فرهنگ ايثار و شهادت و معنويت آن سيراب مي كنند، چرا بايد برخي از مسئولان از اين قافله عقب بمانند. در حالي كه نوسازي معنوي و احياي ارزش ها مهمترين رسالت مسئولان براي ماندگاري در مقابل فرهنگ منحط غرب است.
6- ايام هجرت مردم به سوي سرزمين نور (تحت عنوان راهيان نور) و تفكر و تعقل در عروج انسان هاي آسماني از اين مكان بهترين مصاديق حول حالنا الي احسن الحال است پس چه زيباست مسئولان در اين امر مقدس و ماندگار، مجدانه تلاش مضاعفي را صورت دهند.
آنجايی كه دلت يادت رفت...!
عيد بود و تعطيلات، اين بار قرار بود برای سفر راهی جنوب شويم. سال های قبل می رفتيم شمال و شرق و... آنهايی كه يك بار رخت سفر را به قصد جنوب بسته بودند گفتند اين دفعه فرق می كند اين دفعه سفر، حالش بيشتره، ما هم گفتيم چه فرقی؟ بعد يادمان افتاد مثل اينكه يك وقت هايی اون طرف ها سر و صداهايی بوده، جنگ و اين جور چيزها ما هم گفتيم بهتر شد، هيجان دارد، اين دفعه می رويم جايی كه توی فيلم ها ديده ايم، توپ و تانك و فرمانده و حاجی و سيد...
خدايی اش ديدن دارد...
خرت و پرتمون را جمع كرديم يعنی همان بار سفر را، هر چه دستمان می آمد، می چپانديم توی كولی پشتی مان، در ضمن ضدآفتاب و عينك آفتابی و كلاه و صندل هم يادمان نرفت. خلاصه بار سفرمان مهيا شد و ما هم مهيای به راه افتادن، به راه افتاديم، رفتيم و رفتيم تا رسيديم به اهواز، گرم بود گرم، كم كم داشتيم از كرده خودمان پشيمان می شديم اما ديگر خود كرده را تدبير نبود. قرار شد فردا به سمت مناطق جنگی برويم، شلمچه و طلائيه و... اين بار هم رفتيم و رفتيم تا رسيديم به مناطق جنگی، حسابی جايتان خالی بود اگر اهل دل و سفريد يك بار هم كه شده... من كه فكر نمی كردم آن قدر ديدنی و شنيدنی و گفتنی داشته باشد، نمی ديديم كه تعريف كنيم؛ چون لطفش به ديدنش بود و نمی شنيديم كه تعريف كسي كنيم فقط می خواستيم بشنويم و ببينيم مثل آنكه خيلی چيزها را می نويسيم اما نه برای خواندن بلكه برای نوشتن. به هر گوشه و كناری كه چشم می دوختی كسی را پيدا می كردی كه چفيه سفيدی روی سرش انداخته و يه گوشه دنج گير آورده و نمی دانم چه می گويد كه قطره های اشك روی گونه هايش خط انداخته و آرام آرام غلت می خورند، شايد هم اصلاً نيازی نبود كه چيزی بگويد گفتنی های زيادی را می ديد كه ديگر جايی برای او باقی نمي گذاشت. خيلی ها هم پابرهنه به راه افتادند كه من مرتب نگران بودم كه نكند چيزی كف پای آنها فرو برود. يك جا زيارت عاشورا می خواندند و يك جای ديگر دعای توسل و... اما من با خودم فكر مي كردم آخر ديگر اينجا چه نيازي به واسطه هست، بي واسطه هم مي شود وصل شد به آن بالا بالاها، اما نه مثل اينكه اين بار قضيه باز فرق مي كند هر جا كه نگاه مي كني ردپايي از اين واسطه ها مي شود پيدا كرد، پاي لحظه هاي ناب عاشقي بعضي از بروبچه ها يعني حاجي و سيد... كه مي نشيني هر كدام از يك واسطه حرف مي زنند حرف كه چه عرض كنم مثل اينكه مي بينند و زندگي مي كنند.
يكي از آن بچه ها كه به او حاجي می گفتند از دلش مي گفت كه هميشه به ياد حضرت زهرا (سلام الله عليها) بود، يا به قول خودش ريحانه؛ چرا كه مي گفت بوي خوش آن روزها را هنوز هم استشمام مي كنم، نبودش ديوانه ام مي كند و بودنش ديوانه ترم، مي گفت شما هم مي توانيد پيدايش كنيد كار سختي نيست كافيه خودتان باشيد و خودتان و دل تنهايي تان و يك حس خوب عاشقي و يك دل زخم خورده اگر زخمتان كاري باشد شور وصلتان شيرين تر است زخم كاري هم يعني اينكه خودتان براي خودتان كم گذاشته باشيد... اين بار راستي راستي داشتيم شنيده ها را مي ديديم فيلم هم نبود واقعي واقعي بود آن قدر دل چسب از حضور ريحانه حرف مي زد كه قطرات بي صداي اشك بود كه مدام صورتش را مثل اينكه با گلاب ناب شستشو مي داد، مي گفت و...) از سفر برمي گرديم انگار همه آنچه ديده بوديم خواب بود و رويا، اما هر چه كه بود شيرين بود و گوارا، شنيده ها و ديده هايمان روي پرده نمايش ذهن و دلمان نقش بسته بود، توي راه به هيچ و همه فكر مي كنم، رفقا، عاشقي، غني سازي اورانيوم، كلاس و جزوه، نمره و افتادن، بيكاري و علافي، تيپ جديد، قرار بعدي، دانشكده و زندگي. زندگي و زندگي، زندگي نه، ما فقط زنده ايم و نفس مي كشيم، قبول كه لحظه های زندگيمان خيلی كم است خوشا به حال آنهايی كه لحظه های زندگی شان پر بود از زندگی ، می آمديم ، اما يك تكه از كنج خراب دلمان را جا گذاشته بوديم، بهتر چه جايی بهتر از آنكه آنجا دلت يادت برود و جايش بگذاری ، آدم يك وقت هايی يك چيزهايی را يك جايی جا بگذارد بد نيست نه؟ اين بار پای خاطرات سفرم نوشتم كاش می شد دوباره می رفتم اما نه مثل آنكه مزه اش به همان يك بار است نمی دانم، شايد...