راهیان نور
آنجايی كه دلت يادت رفت...!
عيد بود و تعطيلات، اين بار قرار بود برای سفر راهی جنوب شويم. سال های قبل می رفتيم شمال و شرق و... آنهايی كه يك بار رخت سفر را به قصد جنوب بسته بودند گفتند اين دفعه فرق می كند اين دفعه سفر، حالش بيشتره، ما هم گفتيم چه فرقی؟ بعد يادمان افتاد مثل اينكه يك وقت هايی اون طرف ها سر و صداهايی بوده، جنگ و اين جور چيزها ما هم گفتيم بهتر شد، هيجان دارد، اين دفعه می رويم جايی كه توی فيلم ها ديده ايم، توپ و تانك و فرمانده و حاجی و سيد...
خدايی اش ديدن دارد...
خرت و پرتمون را جمع كرديم يعنی همان بار سفر را، هر چه دستمان می آمد، می چپانديم توی كولی پشتی مان، در ضمن ضدآفتاب و عينك آفتابی و كلاه و صندل هم يادمان نرفت. خلاصه بار سفرمان مهيا شد و ما هم مهيای به راه افتادن، به راه افتاديم، رفتيم و رفتيم تا رسيديم به اهواز، گرم بود گرم، كم كم داشتيم از كرده خودمان پشيمان می شديم اما ديگر خود كرده را تدبير نبود. قرار شد فردا به سمت مناطق جنگی برويم، شلمچه و طلائيه و... اين بار هم رفتيم و رفتيم تا رسيديم به مناطق جنگی، حسابی جايتان خالی بود اگر اهل دل و سفريد يك بار هم كه شده... من كه فكر نمی كردم آن قدر ديدنی و شنيدنی و گفتنی داشته باشد، نمی ديديم كه تعريف كنيم؛ چون لطفش به ديدنش بود و نمی شنيديم كه تعريف كسي كنيم فقط می خواستيم بشنويم و ببينيم مثل آنكه خيلی چيزها را می نويسيم اما نه برای خواندن بلكه برای نوشتن. به هر گوشه و كناری كه چشم می دوختی كسی را پيدا می كردی كه چفيه سفيدی روی سرش انداخته و يه گوشه دنج گير آورده و نمی دانم چه می گويد كه قطره های اشك روی گونه هايش خط انداخته و آرام آرام غلت می خورند، شايد هم اصلاً نيازی نبود كه چيزی بگويد گفتنی های زيادی را می ديد كه ديگر جايی برای او باقی نمي گذاشت. خيلی ها هم پابرهنه به راه افتادند كه من مرتب نگران بودم كه نكند چيزی كف پای آنها فرو برود. يك جا زيارت عاشورا می خواندند و يك جای ديگر دعای توسل و... اما من با خودم فكر مي كردم آخر ديگر اينجا چه نيازي به واسطه هست، بي واسطه هم مي شود وصل شد به آن بالا بالاها، اما نه مثل اينكه اين بار قضيه باز فرق مي كند هر جا كه نگاه مي كني ردپايي از اين واسطه ها مي شود پيدا كرد، پاي لحظه هاي ناب عاشقي بعضي از بروبچه ها يعني حاجي و سيد... كه مي نشيني هر كدام از يك واسطه حرف مي زنند حرف كه چه عرض كنم مثل اينكه مي بينند و زندگي مي كنند.
يكي از آن بچه ها كه به او حاجي می گفتند از دلش مي گفت كه هميشه به ياد حضرت زهرا (سلام الله عليها) بود، يا به قول خودش ريحانه؛ چرا كه مي گفت بوي خوش آن روزها را هنوز هم استشمام مي كنم، نبودش ديوانه ام مي كند و بودنش ديوانه ترم، مي گفت شما هم مي توانيد پيدايش كنيد كار سختي نيست كافيه خودتان باشيد و خودتان و دل تنهايي تان و يك حس خوب عاشقي و يك دل زخم خورده اگر زخمتان كاري باشد شور وصلتان شيرين تر است زخم كاري هم يعني اينكه خودتان براي خودتان كم گذاشته باشيد... اين بار راستي راستي داشتيم شنيده ها را مي ديديم فيلم هم نبود واقعي واقعي بود آن قدر دل چسب از حضور ريحانه حرف مي زد كه قطرات بي صداي اشك بود كه مدام صورتش را مثل اينكه با گلاب ناب شستشو مي داد، مي گفت و...) از سفر برمي گرديم انگار همه آنچه ديده بوديم خواب بود و رويا، اما هر چه كه بود شيرين بود و گوارا، شنيده ها و ديده هايمان روي پرده نمايش ذهن و دلمان نقش بسته بود، توي راه به هيچ و همه فكر مي كنم، رفقا، عاشقي، غني سازي اورانيوم، كلاس و جزوه، نمره و افتادن، بيكاري و علافي، تيپ جديد، قرار بعدي، دانشكده و زندگي. زندگي و زندگي، زندگي نه، ما فقط زنده ايم و نفس مي كشيم، قبول كه لحظه های زندگيمان خيلی كم است خوشا به حال آنهايی كه لحظه های زندگی شان پر بود از زندگی ، می آمديم ، اما يك تكه از كنج خراب دلمان را جا گذاشته بوديم، بهتر چه جايی بهتر از آنكه آنجا دلت يادت برود و جايش بگذاری ، آدم يك وقت هايی يك چيزهايی را يك جايی جا بگذارد بد نيست نه؟ اين بار پای خاطرات سفرم نوشتم كاش می شد دوباره می رفتم اما نه مثل آنكه مزه اش به همان يك بار است نمی دانم، شايد...
