تبليغاتX
آسمانی ها - داستان

آسمانی ها

روایت پرواز...روایت عروج آنها که همیشه هستند

داستان

 مسافر

عصر بود كه آمد منزل. ولي اين بار مثل هميشه دل و دماغ حرف زدن نداشت. وقتي هم گفتم: «امروز دير كردي؟» پاسخي نداد. بي آنكه حرفي بزند يا كاري بكند، رفت سراغ كمد لباس ها. سكوتش برايم رنج آور بود. تا آن وقت اين جوري نديده بودمش. سرزنده و سر حال مي آمد خانه. با بچه ها شوخي مي كرد و دوري چند ساعت از خانه را با حضور گرمش جبران مي كرد. اما اين بار تو خودش بود، ساكت و آرام.
هنوز با لباس ها ور مي رفت كه دوام نياوردم، لب باز كردم و گفتم: «چي شده؟ چه كار مي كني؛ چرا حرف نمي زني؟»
گفت: «هيچي چيز مهمي نيست.»
پرسيدم: «با لباس هايت چه كار داري؟»
بي آنكه سرش را بلند كند، گفت: «مي بيني كه دارم مرتبشان مي كنم.»
پرسيدم: «براي چه، مگر من اين كارها را نمي كنم؟»
گفت: «چرا اما رويم نشد به تو بگويم، خواستم اين بار خودم اين كار را بكنم؟»
گفتم: «كه چه بشود؟»
سرش را به آرامي بالا آورد و گفت: «كه از خودم راضي بشوم»
دوباره سرش را انداخت پايين. در نگاهش رازي داشت كه برايم قابل فهم نبود.
گفتم: «انگار اتفاقي افتاده»
« اتفاق نه، اما فردا بايد بروم، براي همين آماده مي شوم.»
«كجا؟»
« جنگ»
اين را خيلي ساده گفت، به سادگي خوردن آب، اما من دلم لرزيد و سرم گيج رفت. درد توانفرسايي را در شقيقه هايم حس كردم. گفتم: «جنگ؟»
گفت: «آري جنگ، مگر در خبرها نشنيدي؟»
كلمه خبر در مغزم منتشر شد و حس سردي در سرتاپاي بدنم دويد.
چيزهاي زيادي از ذهنم به سرعت گذشت كه تا آن روز اصلاً به آنها فكر نكرده بودم. گفتم: «چـ چـ ... چرا اما اين قدر سر زده مي خواهي بروي؟»
دوباره سرش را بالا آورد و زل زد توي صورتم. خودم را در چشمانش ديدم؛ مثل هميشه مهربان بود و چيزي از صداقت هميشگي كم نداشت. از گفته ام پيشمان شدم. گفت: «مواظب بچه ها باش. اول خدا و بعد هم تو نگذار جاي خالي من برايشان سوال برانگيز باشد.»
اصرار من تأثيري نداشت. تصميمش جدي بود. خواستم موضوع صحبت را عوض كنم و آخرين تيرهايم را شليك كنم، شايد...
گفتم: «دو پسرت ماشاءالله مرد شده اند و از اين بابت مشكل زيادي نيست، اما از اين مسافر مي ترسم، خيلي بي تابي مي كند، نمي تواني صبر كني، بيشتر از يك ماه به آمدنش نمانده است.»
گفت: «اگر مي شد، مي ماندم. ولي دست خودم نيست» پرسيدم: «پس دست كيست؟» چيزي نگفت و ساكت ماند.
گفتم: تا باز شدن مدرسه ها كه برمي گردي؟»
گفت: نمي دانم اگر هم نيامدم يكي را پيدا مي كنند كه بفرستند سر كلاس.
چشم در چشم هم ايستاده بوديم. قطره هاي اشك در چشمانم حلقه زد. گفتم: «سايه تنهايي سنگين است و آزار دهنده.»
گفت: «تو كه تنها نيستي. دور و برت را خوب نگاه كن» به بچه ها اشاره كرد و بعد هم به آسمان صاف و ساده تابستان. هوا آرام بود؛ حتي نسيمي برگي را تكان نمي داد. ياد آن شب هايي افتادم كه در حياط مي نشست و زل مي زد به آسمان؛ مخصوصاً شب هايي كه مهتابي بود و چشمك ستاره ها دل از آدم مي ربود. زير لب چيزهايي زمزمه مي كرد كه خودش مي دانست و خدايش.
گفتم: «انگار جنگ را بيشتر از ما دوست داري كه اين همه عجله مي كني.» گفت: «نه نكنه من را با هيتلر مقايسه مي كني معلوم است كه هنوز من را خوب نشناخته اي، اصلاً به من مي آيد كه دوستدار جنگ باشم؟ اما گاهي پاي مسائلي پيش مي آيد كه دوست داشتن و نداشتن مطرح نيست، يك چيز مثل عشق و عاشقي»
گفتم: «ول كن تو را خوب مي شناسم. بهتر از خودت و بهتر از خودم و به همين خاطر هم هميشه در برابر تو كوتاه مي آيم.»
گفت: «اگر مسافرت پسر بود، اسمش را بگذار «مهدي» و اگر دختر بود، اختيارش با توست.»
هر دو خنديديم. گفتم: «طوري حرف مي زني كه انگار...»
گفت: «وصيت خوب است، انسان احساس سبكي مي كند.»
حالا ديگر احساس بچه اي را داشتم كه يتيم شدن خود را با چشمانش مي ديد. گفتم: « بي حضور تو اين خانه تاريك است.»
گفت: «آفتاب خانه تويي، نه من»
گفتم: «من كه نمي توانم جاي تو را پر كنم، همه عشق و اميد ما در زندگي تويي» گفت: «تعارف برايم تكه پاره مي كني؟»
گفتم: نه تعارف چيه؟ اعتراف مي كنم كه تا به حال چنين بوده اي.
ديگر حرفي نزد و مشغول مرتب كردن لباس ها شد. هميشه اين جور بود و حاضر نمي شد كسي از او تعريف كند، حتي من
هر دو ساكت شديم انگار كه ديگر حرفي براي گفتن به همديگر نداشتيم. تنها صداي تيك تاك ساعت ديواري بود كه سكوت خانه را مي شكست. او به نقطه اي نامعلوم خيره شد و من در فكر فردا و فرداهاي مبهم خويش.
فردا صبح، وقتي از خواب بيدار شدم، دهانم تلخ و بدمزه بود. صدايش از چهار گوشه اتاق به گوشم مي خورد...
... هنوز هم بعد از 20 سال صدايش در اين اتاق پيچ و تاب مي خورد:
«اگر مسافرت پسر بود، اسمش را بگذار...»

                                               رضا قلی زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:18  توسط ساجد  |