تبليغاتX
آسمانی ها - الهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود

آسمانی ها

روایت پرواز...روایت عروج آنها که همیشه هستند

الهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود

پلاكتو بده می خوام برم كربلا

    از روزي كه شنيده بود يكي از فرماندهان عالي سپاه براي زيارت به كربلاي معلا آمده ، در پوست خود نمي گنجيد. مي خواست خاطره اي را كه سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد. با اين فكر خود را به كربلا رساند و ملاقات با آن فرمانده را درخواست كرد . ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بگيرد. سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد : مرا مي شناختي ؟ فرمانده پاسخ داد : بله! شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق و اكنون نيز جزء مردان سياسي اين كشور هستيد. به همين سبب ملاقات با شما براي من سخت بود. ابورياض گفت : اما من حرف سياسي با شما ندارم.

    سالها است كه خاطره اي را در سينه دارم و انتظار چنين روزي را مي كشيدم تا با گفتن آن دين خويش را ادا نمايم و اين گونه خاطره اش را آغاز كرد: در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم كه با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني فراخواندند. وقتي با نگراني در جلوي فرمانده خود حاضر شدم ، او خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. وقتي در سردخانه حاضر شدم كارت و پلاك فرزندم را به دستم دادند. آنها دقيقا مربوط به پسرم بود. اما وقتي كفن را كنار زدم با تعجب همراه با خوشحالي گفتم : اشتباه شده! اين فرزند من نيست. افسر ارشدي كه مامور تحويل جسد فرزندم بود، به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت :اين چه حرفي است كه مي زني ، كارت و پلاك قبلاً چك و صحت آنها بررسي شده است.

میلاد امام حسین(ع) ، حضرت ابوالفضل العباس(ع) و امام سجاد(ع) مبارک باد

    وقتي بيشتر مقاومت كردم، برخورد آنها نگران كننده تر شد. آنها مرا مجبور كردند تا جسد را به بغداد انتقال دهم و او را دفن كنم. رسم ما شيعيان عراق اين بود كه جسد را بالاي ماشين گذاشته و آن را تا قبرستان محل زندگي مان حمل مي كرديم. من نيز چنين كردم. اما وقتي به كربلا رسيدم، تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم و او را در كربلا دفن كنم. هم اين كار را تمام شده فرض مي كردم و هم اينكه ضرورتي نمي ديدم او را تا بغداد ببرم. چهره آرام و زيباي آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظار او را مي كشد دلم را آتش زده بود. او اگر چه خونين و پر زخم بود، ولي با شكوه آرميده بود. فاتحه اي خواندم و در حالي كه به صدام لعنت مي فرستادم، بر آن پيكر مظلوم خاك ريختم و او را تنها رها كردم. اگر چه سالها از آن قضيه گذشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيز نيافتم.

   با پايان جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد. وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت، خيلي خوشحال شدم. در آن روز شايد اولين سوالم از او اين بود كه چرا كارت و پلاكت را به ديگري سپرده بودي؟ وقتي فرزندم خاطره اش را برايم مي گفت، مو بر بدنم سيخ شد. پسرم گفت : من را يك جوان بسيجي و خوش سيما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست كه كارت و پلاكم را به او بدهم، حتي حاضر شد پول آنها را بدهد. وقتي آنها را به او سپردم، اصرار مي كرد كه حتماً بايد راضي باشم.

   من به او گفتم در صورتي راضي هستم كه علتش را به من بگويي و او با كمال تعجب چيزهايي را گفت كه در ذهنم اصلاً جايي برايش نمي يافتم. آن بسيجي به من گفت : من دو تا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در كربلا در جوار مولايم امام حسين (ع) دفن كنند . مي خواهم با اين كارم مطمئن شوم كه تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد .وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد، اين فقط او نبود كه مي گريست، بلكه فرمانده ايراني نيز او را همراهي مي كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط ساجد  |